وب نوردی : پیشنهاد سایت BMG

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

از گالری عکس های سایت                                  

.

******************************************

.

وب نوردی : مجید باغینی پور و دره ی انتقاد !

.

« می گویند یکی داشت از آپارتمانی سی طبقه سقوط می کرد. در میانه راه بنا بر شواهدی دید که به طبقه پانزدهم رسیده است. با خود گفت: " تا اینجاش که به خیر گذشته !" به نظر می رسد من هم در وبلاگ نویسی به طبقه پانزدهم رسیده ام و "تا اینجاش که به خیر گذشته!" در چند پست با موضوع اختلاف نظر فرامرز نصیری و گروه دماوند درگیر شدم و خدا را شکر به خیر گذشت. کتاب "گفتمان و جامعه" تالیف آقای حمید عضدانلو, از انتشارات نشر نی کتاب خوبی است که من بسیاری نکات از آن آموختم.در فصل ششم این کتاب, با عنوان " از روشنگری تا روشنفکری" , ص 112 مطلبی آمده است که فکر می کنم جالب توجه است: ... روشنگری دوره ای است که در آن انسان, بدون آن که تحت سلطه دیگری باشد, عقل خود را به کار می اندازد. درست در همین لحظه است که انتقاد ضروری می نماید. چرا که نقش انتقاد تعیین شرایطی است که تحت آن کاربرد عقل – برای تعیین آنچه می تواند دانست, آنچه می بایست انجام داد, و به آنچه که می توان امید بست—حقانیت می یابد. بنابراین انتقاد راهنمای عقلی است که در دوره روشنگری رشد کرده و به همین دلیل است که فوکو عصر روشنگری را "عصر انتقاد" نیز می نامد. با آزادی انتقاد دره عمیقی میان فکر و عمل فکر به وجود می آید که فکر برای عملی شدنش نیاز به عبور از آن دارد. به عبارت دیگر, با آزادی انتقاد فاصله میان حرف و عمل زیاد می شود. چرا که در این دره, که می توان آن را "دره انتقاد" نامید, عقل می بایستی از صافی انتقاد عبور کند و به تدریج راه خود را به طرف عملی شدن بپیماید.و این خود مستلزم زمان است... »

.

« سلام , فرامرز جان برای اولین بار تو را در ترمینال کرمان دیدم و می دانیم ترمینال نقطه آغاز و پایان یک سفر است. تجربه سه سال زندگی دانشجویی در تهران به من آموخته بود که در باره قضاوت در باره فردی کمی صبور باشم. می دانی محیط بزرگ تهران آدم ها را کمی پیچیده کرده است . با این حال در همان اولین برخوردها دانستم که با دیگران فرق داری و وقتی پس از بازگشت از صعود مشترکمان به سه شاخ بزرگ جوپار , در اینترنت به جستجویت پرداختم, تو را در کلاغ ها یافتم . از فرصتی که از دست داده بودم تا در طی صعود, بیشتر با افکارت آشنا شوم, به خودم تشری جانانه زدم. یک سال تمام با خواندن نقدهایت در باره کوهنوردی ایران, شاگردت بودم و بسی چیزها یاد گرفتم و بار دیگر به من ثابت شد , انتقادپذیری ما ایرانیان هنوز در سطح بسیار پایینی قرار دارد. در یادداشتی تو را لب مرز روشنفکری دیدم و شبی نبود که به وبلاگت سر نزنم. مخالفانت را بی حوصله و بدبین دیدم و شاید از روی خامی از تو خواستم نرم تر انتقاداتت را مطرح کنی.جوابت باز هم برایم آموزنده بود و براستی مرا یاد جلال آل احمد می اندازی که قلم را به شلاقی تبدیل کرده بود که خودی و غریبه نمی شناخت و اما حق را جانانه می شناخت. گیرم گاهی اشتباهی هم می کرد ولی با خود و قلمش روراست بود. حالا دیگر شک ندارم که روشنفکری هستی تمام عیار. اما معلمی به من آموخته است گاهی باید صبر کرد. باور می کنی هنوز گاهی در کوهپیمایی های روزانه مان, پوست شکلات برخی دوستان را من در پلاستیکی می گذارم و به پایین می آورم؟ می دانی یکی از نویسندگان معتقد بود نویسنده در کاربرد صفت باید بسیار محتاط باشد و جلال نبود و تو هم نیستی و این حق را نمی توان از تو گرفت. کشوری داریم بسیار زیبا و البته جهانی زیباتر. و ساکت. از فیزیکدانی آموختم که تمام این هیاهو ها تنها در مغز ما وجود دارند و بس. در دنیا تنها جابجایی مولکول های هوا را داریم و بس. آرامش واقعی بر این جهان حاکم است و ما چنان رفتار می کنیم گویی دنیایی داریم پر هیاهو. دنیا آرام است و هیاهو تنها ,تفسیر جابجایی مولکول های هوا  در مغز ما ست. شاید رویه حاکم امثال من را بیش از شما بپسندد, ولی به جرات می گویم ما هم چندان بیکار ننشسته ایم. نیم خیز شده ایم و مشغول آموختنیم. و نقطه پایان :از خواندن پیامت بسیار شاد شدم . همیشه شاد باشی  »

.

ازنوشته های مجید باغینی پور در وبلاگ زبان شناسی و کوه نوردی در کرمان

http://baghinipour.blogfa.com

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
    پيام ها    +