کلاف سبز ؛ باغ ذهنم کامل شد!

انگار یادم رفته بود . شاخه‌های نارون توپی و پر و زیبا هستند؛ در هم تنیده ؛ وای اگر باران به این شاخه‌ها بزند ، چه طراوت و سبزی بی‌نظیری !  پیاده‌روی چه قدر خوب است ؛ آدم خیلی چیزها را می‌بیند و به خاطر می‌آورد  چه چیزهایی را دوست داشته است . یادم رفته بود که انتهای این خیابان یک درخت توت قدیمی وجود دارد که حالا این روزها میوه‌هایش رسیده است . بچه‌ها موقع رفتن به مدرسه، زیر درخت مشغول خوردن توت‌ها می‌شوند . یک مادر بزرگ هم با دقت توت‌ها را از زمین برمی‌دارد تا زیر گام‌های پر عجله عابران له نشود .   باغبانی می‌گوید: «درختان توت جان سخت و محکم‌اند ... و در تهران با این شرایط این درخت‌ها می‌توانند دوام بیاورند ... » پس باید آنها را خیلی دوست بدارم . توت‌ها را ... به دفتر روزنامه رسیدم . خشکم زد . یک دسته گل شقایق وحشی که بوی دشت می‌داد ، در گلدانی در نگهبانی اداره به چشم می‌خورد؛ آه... یادم آمد ، این روزها ، روزهای شقایق‌اند و دشت‌های سرزمین من پر از این گل‌های زیباست . و باد که می‌وزد گل‌های شقایق در دشت‌های لرستان ، کاشان ، کردستان و کرمانشاه موج می‌خورند . خدایا ، امروز چه چیزهای زیبایی را به خاطر آوردم . چه‌قدر دلم سبز شد ؛ از نارون و توت و شقایق ... همان لحظه هوا گرفت و باران بارید ... پنجره باز بود ؛ بوی کاهگل به مشامم رسید . بوی کاهگل را هم به یاد آوردم ... باغ ذهنم کامل شد.

همشهری آنلاین

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
    پيام ها    +