وب گردی در غروب خاکستری سه شنبه !

 

سلام!

من از مصاحبت آفتاب می آیم!!

کجاست سایه؟!

 

عید نوروز گذشت اما این بار پر بار و شادمانه و من را بر بالهای سفر به جای جای خاک وطنم برد.

چه لذتی داشت دیدن جلوه گری طبیعت گودکانه بهار و باز ماندگانی از اعصار گذشته...

 

 

 

بوی عیدی،

 بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم...

 

احسان حسين نژاد ـ وبلاگ : نوپتسه

 

 

 

سيم بکسل لغزنده که بايد حسابی دقت ميکردی سر نخوری!! و بعد از روستای شوی به رودخونه رسيديم!!! اين ديگه اون رودخونه ای نبودکه ما موقع رفتن ديده بوديم!!! سيلاب شده بود و گل آلود!!! موازی با اون ميرفتيم که يه جای وسيع با عمق  کمتر پيدا کنيم که در نهايت مجبور شديم در گروهای چند نفره بصورت زنجيره ای عبور  کنيم  که شدت آب اذيت نکنه! تا کمر تو آب بوديم!!!! ته کوله من که کامل تو آب بود!!! کيسه خواب رو کاور کرده بودم اما نه اســـاسی!!!

 

آذرخش ـ وبلاگ : آذرخش

 

 

ظاهرا نحسی دیر رسیدن گریبان گروه را گرفته است . هربار به طریقی باید تاخیری در اجرای برنامه های گروه ایجاد شود . برنامه های گروه ناخودآگاه مرا به یاد جهنم ایرانیان می اندازد : یک روز قیر نیست ، یک روز قیف نیست و ...

 

شادفر ـ وبلاگ : من و خلوت کوهستان

 

  

همه چيز دارد.

بوی گل و باران و آسمان و خنده و خيس شدن زير باران و آفتاب و غروب های لطيف و صبح های لُخت و عصر های لَخت و هوس ميوه های قرمز.


مثل يک زن تپل می ماند اين بهار.
يک زن ميان سال مهربان و پرحوصله. که لای ممه هايش از تپلی يک قاچ دارد - مثل کاريکاتور های سال ها پيش کامبیز درم بخش- و عصرها بدنش بوی عرق مهربانی می دهد.
و چايی های خوب بلد است دم بکند.
و از آشپزخانه اش بوی دم کنی می آيد.
و پاهای چاقی دارد و کف پايش را مدام کرم می مالد.
و لباسش گل گلی است.
گل های درشت قرمز. روی زمينه سبز مغز پسته ای.
زنی که تا توانسته زاييده.
و اگر باز هم پايش بيفتد، با مهربانی و بی نگرانی و بی توقع و بی پيچيدگی و به سادگی٬ می زايد.

 نارنج ـ وبلاگ : نارنج

 

به هر زحمتی كه شده دوباره روی یال می رسیم. بچه های پشت سرم چند دقیقه ای عقب هستند. هوا عالی و آفتابی است . نسیم ملایمی می وزد. صعود اصلا شرایط یك برنامه ی زمستونی رو نداره. همه چیز دلچسب و رو به راه است. به پشت روی برفها دراز می كشم . دستها و پاهامو بازمی كنم.  آسمان یكپارچه آبی است. پرنده ی كوچكی داره  توی هوا بازی می كنه ! شاید از الان جشن اومدن بهار رو داره می گیره.

دوست دارم از این لحظات با تمام وجود حظ ببرم. چشامو می بندم. خوابی عمیق اما كوتاه .

سكوتی خلسه آور .

 آرامشی از جنس كوه.

آرامشی كه به زحمتش می ارزه.

محمد والی نژاد ـ يادداشتهای يک کوهنورد 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
    پيام ها    +