وب نوردی : ماگما ( کوه نوشته های فواد )

.

" در برهوت دریاچه ارومیه ایستاده بودم . آن قدر دلم گرفته بود که می خواستم گریه کنم . سال ها پیش آمده بودم . این دریاچه زیبا بود... خیلی ... این بار به انتظار دیدن همان زیبایی ها آمده بودیم ... برای همه از زیبایی های انجا تعریف کرده بودم . همه منتظر بودیم ... منتظر زیبایی ... باور نمی کردم . خشک شده بود . می شد با اتومبیل روی نمک ها رانندگی کرد . فقط نمک بود . نمک خشک شده . نمک ترک خورده . متروک بود . مطرود بود . سکوت . باد . نمک . آفتاب . تکه چوب های پراکنده . اسکله نیمه رها شده . هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زد . باید مدت ها روی نمک راه می رفتیم تا به آب می رسیدیم . شبیه کویر بود . کویر نمک یزد .
سال هاست وزارت نیرو آب را بر زاینده رود می بندد . خود خواسته . خشکسالی برنامه ریزی شده . مرگ آگاهانه . راستی مرداب گاوخونی چه می شود؟ مرداب انزلی چه می شود ؟ با آن جلبک های قرمز وارداتی که سطح آب را پوشانده و نور به آب نمی رسد . نور به ماهی ها نمی رسد . نور به ساقه نیلوفرها نمی رسد . چه کسی باید جواب این همه نابودی را بدهد؟... به یاد دریاچه ارومیه می افتم . به یاد زاینده رود می افتم و فکر می کنم بار دیگر که به آنجا بروم ، یادم باشد تخیل کنم تا گریه ام نگیرد . یادم باشد نگاه نکنم ، فقط ببینم و تخیل کنم . هرچه دوست دارم تخیل کنم . این طوری دریاچه ارومیه ، زاینده رود و مرداب انزلی از قبل هم زیباتر می شوند . ا ین طوری ، اصلا همه چیز زیباتر می شود . کم کم می توانیم اصلا حتی نبینیم و فقط تخیل کنیم . اصلا چه احتیاجی به چشم داریم ؟ چه احتیاجی به گوش داریم ؟ می توانیم همه تصویرها و همه صداها را تخیل کنیم . باید از اینکه نیروی تخیل ما در این سالها خیلی تقویت شده ، شکرگزار باشیم "

از وبلاگ ماگما : http://www.magma.blogfa.com

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
    پيام ها    +