ماسوله نفس های آخر را می کشد
اینجا که میرانیم نشانی از آسمان نیست . نه اینکه آسمان نباشد و سیاهی باشد . نه ، اما شاخ و برگ سبز درختان جادهای که از دل فومن ، شهر مجسمهها میگذشت ما را چنان در برگرفته که خود جزیی از جنگل شدهایم . سوار برجاده فومن که بودیم هنوز آسمان در دل چشمانمان بود ...

ماسوله شناخته شدهترین روستای گردشگری ایران است. زندگی بومی و وحشی در آن جریان دارد که البته از روزی که تصمیم گرفتند رامش کنند بدون اینکه طبیعت آن را بشناسند، به مرگ تدریجی دچارش کردهاند . ماسوله سرزمین دختران دستهای بیقرار ، عروسکهای مهاجر و خانههایی به رنگ گلهای هفت . اینجا شمعدانیها رازدار همیشگی پنجرهها وبالکنهای دهکدهاند . سر که میچرخانی ، در کوچههایش که پا میگذاری . همان کوچههایی که پله پله تو را میبرد تا آغاز آسمان ، میتوانی تاریخ ماسوله را از چینهای کهنه پیشانی پیرمردان و پیرزنانش مرور کنی . تازه متوجه میشوی ماسولهای که امروز پر از کالای چینی شده و شکل شهری بزک کرده را به خود گرفته ، روزگاری جزئی از جاده ابریشم بوده و تجار بسیاری را به سوی خود میکشانده است... سیل آمد و در ماسوله ماند . سیل اجناس چینی را میگویم . خزش اژدهای زرد . همین است که بازار سنتی ماسوله هم دیگر حال و هوای دیروزش را ندارد . شهر پر است از دستساختههای چینی که چون سونامی بر سر ایران خراب شده است . امروز بازار ماسوله تعریفی ندارد . پیرزن دهکده هم خوب میداند که اجناس چینی روی دستش نمیماند . همین است که به جای عروسکهای لحظههای دلتنگی و جورابهای هزار رنگ ، جنس چینی به مسافرش میدهد ، امروز اگر از بازار میگذری فقط آنجا که به دکانهای چموشدوزی ، چاقوسازی ، چکشسازی ، آهنگری نگاه کنی ، احساسات خفتهای از ژرفترین اعماق روحت بیدار میشود . ضربان قلب گرم را که در بطن بازار میتپد میشنوی و آهنگ این ضربان چنان به گوش جانت آشنا و روحنواز است که تو علیرغم ظاهر نیمه خوش و کم و بیش سوت و کور بازار خیال میکنی در غوغای یک بازار شلوغ و رنگارنگ و پر هیاهو گام برمیداری . تا دنیای سنگی و سربی امروز تخیل و رویا را از شما نگرفته ، سری به ماسوله بزنید . باور کنید نفسهای آخر را میکشد ... گزارشی از زهرا کشوری در جام جم آنلاین
.
