تالا‌ب شادگان : ونیزی ویران و پر از درد و فراموشی

زندگی رنگ نخل می‌گیرد و آفتاب در چشمانت می‌نشیند . دل گرفته آسمانش که سر باز می‌کند  یکریز می‌شود . هرآنچه در دل دارد بیرون می‌ریزد . وقتی می‌آید چنان می‌آید که تمام زندگی را خیس می‌کند و همه رد پاها را می‌شوید . برای همین است که اینجا ردی از گذشته‌‌ها نیست . زندگی اینجا همیشه خیس و گل‌آلود است ...

پا به پای جاده اهواز و آبادان که بشوی ، تازه با ما هم‌خاطره‌ می‌شوی ؛ به خاطره‌هایی که آه از نهادت برمی‌آورد و آتش به دلت می‌نشاند داغ و سرخ . نخستین هور تالاب شادگان که در دل چشمانمان می‌نشیند ، پا سست می‌کنیم . توان جلو رفتن نداریم . پس می‌زنین به دل هور . زیبایی این تالاب، پرواز مرغان ماهی‌خوار و مردان ماهیگیر دشداشه‌پوش و زنان برقع‌زنش هیچ راهی برای گذشتن از این همه بکری و زیبایی برایمان نمی‌گذارد ، هرچند پیش ازآمدن به این همه زیبایی با دردهایش گریسته‌ایم . زندگی اینجا لابه‌لای نخلستان و پا به پای نیزار جان گرفته است . زندگی ای که روی آب روان است . ونیزی ویران و پر از درد و فراموشی . جاده را به سوی هور که می‌کشانیم، بچه‌های هور پابرهنه و گل‌آلود به استقبالمان می‌آیند . با خنده‌ بر لب‌ها و صورت‌هایی که پشت بیماری‌های پوستی گم شده‌است . صدای خنده‌هاشان و تکرار مدام صدایی که می‌گوید: « آمد، عروس آتش آمد » پلی می‌شود بین ما و آنها . پلی که انگار تا به ابد ادامه دارد . پا به پای بچه‌ها در میان هور رها می‌شویم . همان زمان که مردی با دشداشه بلندش در میان تالاب گم می‌شود . او در پی صید ماهی است همچنان که مرغ ماهی‌خوار . تا روزگار بوده چنین بوده مرد ماهیگیر و مرغ ماهی‌خوار روزی از تالاب برمی‌گرفته‌اند . تالابی که به نام بزرگ‌ترین تالاب بین‌المللی خاورمیانه نام خود را در کنوانسیون رامسر حک کرده است . کنوانسیونی که به درد لای جرز هم نمی‌خورد . چه برسد که بخواهد تالاب را از چنگال مرگی که بر سر آن سایه افکنده نجات دهد ... گزارشی از جام جم آنلاین

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
    پيام ها    +