داستان های واقعی کوه !

« ... محمد بعد از دومتر از دیدرس ما خارج شد و یک صدای زوزه مانند شنیدیم. به آیدین گفتم که با این تعللش خوب سریع فرود رفت و ناگهان هردو ساکت شدیم. دو ثانیه پیش در دومتری ما بود و الان طناب شل است. با وحشت خود را جلو تاقچه می کشم تا بتوانم پایین را ببینم. منظره ای تکان دهنده. محمد جلو دیواره پخش زمین شده است و ابوالفضل با فریاد  مرا صدا می زند. چند دقیقه ای هاج و واجم و کم کم به خودم می آیم. به آیدین می گویم که من فرود می روم و تو طناب را دو رشته کن و فرود بیا. با ترس و لرز شروع به فرود از طناب تک رشته می کنم و اینبار فرود روان هیچ لذتی برایم ندارد. به پایین می رسم و بالای سر محمد می رویم. به هوش است و درد شدید در پشتش دارد. من در فاصله ای که نفر آخر به پایین برسد مشغول بررسی حادثه می شوم...»

بابک ضيا ـ وبلاگ انجمن کوه نوردی پلی تکنيک 

 

................................................................................................

« ... هفته پیش تو بارگاه دیده بودمش.  فقط یک پیراهن تنش بود. نه لباس گرمی نه کیسه خوابی نه غذایی. همش غر میزد . می لرزید.خیلی استرس داشت. اون موقع هم خیلی دلم براش سوخت فکر میکردم با گروه آمده و ناراحت بودم چرا هیچکس به فکر پیرمرد نیست. او تنها آمده بود و ۷ روز بارگاه بود به امید اینکه قله برود و نذر خودش را ادا کند و بمیرد!  او نذر کرده بود سر قله دماوند بمیرد!!هیچکس از انگیزه او چیزی نفهمید. میگفتند این آدم بیماری داشته (آلزایمر). اسمی نداشت و خانواده اش را نمیتونستند پیدا کنند. او حرف نمیزد و هیچ کمکی نمی کرد چون آمده بود که آنجا زندگی اش را تمام کند. او حاضر شده بود با پنجاه هزار تومان با الاغ به قله ببرند. اما در عوض وقتی سوار الاغ شد بردنش پایین و پیرمرد بین راه بارگاه تا گوسفندسرا جان به جان آفرین تسلیم کرد بدون اینکه نذرش را ادا کند...»

از وبلاگ : آناپورنا 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥
    پيام ها    +