در ستایش عشق : بگذار جهان برآشوبد !

از آثار کنستانتین برانکوزی

.

عشق ، اگرچه می سوزاند ، اما جلای جان نیز هست . لحظه ها را رنگین می کند . سرخ . خون را داغ می کند .  آفتاب است .  فراز و فرود جان .  کوهستانی افسانه ای است .  هموار به ناهموار . ناهموار به هموار . کشف تازه ای از خود در خود . ریشه هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می کنند .  در انبوه غبار باطن ،   موجی نو پدید می آید . تا کی جا باز کند و برود و بماند . چیزی ناشناخته است . خود را مگر در گمشدگی خود بازیابد . چگونه اما عشق آغاز می شود ؟ من چه می دانم ؟ نسیم را مگر که دیده است ؟ غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟  چشم کدام سر ، تاب باز نگاه آذرخش داشته است ؟ از کجا می روید؟ در کجا جان می گیرد ؟  در کدام راه پیش می رود ؟ رو به کدام سو ؟ چه میدان ؟ بگذار جهان بر آشوبد ...

محمود دولت آبادی _ رمان کلیدر

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
    پيام ها    +