پيري زودرس كوه ها

شنيده بوديم كه «كوه ها هميشه هستند...» و اين را آموزگاران ما- آنگاه كه مثلاً در بعدازظهر يك روز نيمه ابري، در شوق رسيدن به قله و بي پرواي شرايط، مي خواستيم راه بالا را پي بگيريم- مي گفتند: «فرصت هست! بگذار براي آينده».
اما به راستي آينده اي هست؟! دوستي در يادكرد دوستان ازدست شده، نوشته است كه همه مي روند و كوه مي ماند با دل سنگي اش. من اما دل نگران رفتن كوه هستم و خود هنوز به پيري نرسيده، فرتوت شدن كوه هايي را كه با آنها- يا به خيال آنها- زندگي كرده ام، ديدم! آنگاه كه در گوشه شمال غربي اين غول شهر، پس از جست وجوي بسيار، چارديواري كوچكي براي خود فراهم كردم، دلخوش بودم به چشم انداز توچال و رگه هاي برفش كه خداخدا مي كردم، ديرتر آب شوند! اما تيغ بي ترحم تنگ چشمان بر سينه معشوق من، دلخوشي را از من ربود و ديدم كه كوه از پا افتاد؛ از جور راه ها و بناها. و آدميان پابرجا هستند. تا آنجا كه ساختمان هايي، يك به يك نظرگاه مرا به توچال بستند و من  ماندم و آن چارديواري محقر بي افق. سينه بستر علم  كوه، ريزش آغاز كرد؛ بسي بيشتر از آنچه در جواني ديده بودم و يخ هاي چندهزارساله اش ذوب شدند و اين نشان پيرشدن زودرس آن كوه خارا بود در پي گرم شدن زمين كه ما آدميان سبب ساز آن بوديم. در دامن علم كوه، سنگبري آغاز شد و ريشه آن كوه سترگ را زدند و تخت سليمان را بي حرمت كردند.بر چهره دماوند، خال هاي درشت و خاكستري سالخوردگي نقش بست؛ نه به مقياس عمر چندين هزارساله كوه بلكه در همين چند سال كه ما تماشاگر كوه بلند بوديم و در پي راهي شدن بولدوزرهاي معدن به چمن زارهاي سبزقرقه و لاله زارهاي خومه.
ارس هاي لواسان به نيمه عمر نرسيده، از كوه فرو افتادند تا تازه به دوران رسيدگان زراندوز، ساختمان هاي خود را برپا كنند. راه پازن  هاي گرسنه و تشنه را بر چمن زار كنار جاجرود بستند و سنگچين ويلاها حريم رود را بدل به مجراي پساب و زباله ساخت.بر كمرگاه البرز زخم كاري زدند و كوه جنگل پوش را عريان و به خاكداني هراس انگيز بدل ساختند تا مرگ كوه و جنگل را ببينيم و گشوده شدن شاهراهي ديگر به سوي شمال كوچك مان كه ديگر نه چل تكه اي از همه گونه رنگ سبز، بلكه شبكه اي از ديوارها و جاده هاي خاكستري و بازار مكاره اي با همه نوع سقف هاي زرد و قرمز و سياه است.
بر زاگرس عظيم نيز همين گونه ستم رفت و توده توده آن، كمر خم كرد در طرح هاي انتقال آب و نفت و گاز و...؛ آزمون و خطاهاي مكرر.
بارز در آسياب دندان و سم هزاران هزار دام فرسوده شد و بر آن «جزيره» كوهستاني سبز جنوب شرق كشور، خاكستر پيري نشست تا آنگاه روزنامه نگار جواني كه شكوه آن كوه ها را نديده است، از «كشف» انسان هاي غارنشين در آنجا بگويد و نداند كه اين انسان ها، بازماندگان قومي گردن فراز هستند و اينك در تداوم بهره كشي بي رحمانه از طبيعت، به غار فقر رانده شده اند.
همه كوه هاي ما كه در مقياس زمين شناختي جوان بودند، چه زود در برابر چشمان ما و در زمانه كوتاهي كه عمر ماست- و لحظه اي بيش نيست- پير شدند و فرسوده... .
نگرانم؛ دل نگران ازدست شدن كوه هامان كه «واحه ها»ي اين سرزمين خشك اند.
عباس محمدی ـ روزنامه همشهری ۴/۶/۸۵

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥
    پيام ها    +