می بینی برادر !

_ اما چه ، برادر ؟

_ سنگ من با هر گام و هر نفس بیشتر و بیشتر سنگین می شود . و این خستگی پا و دست نیست که بار را بیشتر سنگین می کند که بار دریغ و گذشتن است و آنکه می دانم که دیگر بازگشتی نیست تا این صخره ی سفید را دوباره ببینم و سنگ تو را حتی . می بینی ، برادر ، من همه ی این سلسله جبال را بر دوش می کشم .

_ پس  ، برادر ، بگذار همتی کنیم و بار تو را به دوش بکشیم .

_ نه ، برادر ، منم ، تنها منم که باید تا گورستان آن سوی تپه ها و کوشک ها این همه را به دوش بکشم و حتی بار رنج تو را و بار بی ثمری این به دوش کشیدن ها را .

_ پس برادر ، بدرود !

.

دخمه ای برای سمور آبی _ هوشنگ گلشیری

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
    پيام ها    +