نگاه روز : ساکن چاه های پنجره دار نمانیم !

ما به شکل‌های مختلف فردا را به تاخیر می‌اندازیم و به خودمان اهانت می‌کنیم . وقتی حق کسی را نمی‌دهیم و فکر می‌کنیم زرنگیم یا فکر می‌کنیم که نمی‌فهمد . یا اصلاً فکر نمی‌کنیم . وقتی بیشتر از حق‌مان می‌خواهیم و احساس می‌کنیم بیشتر از دیگرانیم و هیچ کس ما را نمی‌بیند . گویا اصلاً فرزندانی نداریم . گویا اصلاً فرزندان به بزرگ‌ترهای خویش نگاه نمی‌کنند . وقتی از زیبایی کسی حرف نمی‌زنیم ؛ از چشم‌هایش ، از دماغش ، از لب‌هایش ، از دست‌ها و پاهایش ، اجازه می‌دهیم زشتی پیشروی کند . وقتی از سفیدی برف ، از آدم‌برفی و بازی بچه‌ها نمی‌گوییم ، شهرهای خاکستری و سیاه دیگر آزارمان نمی‌دهد . وقتی یادآوری آب‌های زلال و جاری و دریاچه‌های پاک از یادمان می‌رود ، گنداب‌ها و فاضلاب از آپارتمان‌هایمان بالا می‌آید و در خانه‌مان را می‌زند. وقتی از بخار شیشه کاسه‌ها در سرما ، از چای داغ و احوالپرسی‌های ساده آدم‌ها حرفی نمی‌زنیم ، دیگر کسی به آنجاها نمی‌رود و وقتی کسی جایی نرود آنجا متروکه‌ای می‌شود . زمانی که دست کسی را نمی‌گیریم و کمک کردن را از یاد می‌بریم ، آدم‌ها تنها می‌مانند . وقتی آدم‌ها تنها بمانند ، افسرده می‌شویم . افسردگی آدم را پیر می‌کند . وقتی صدای جیغ لاستیک اتومبیلی ما را به خود نمی‌خواند ، هیچ صدای جیغ دیگری ، حتی صدای جیغ خودمان هم ما را به خود نخواهد خواند . وقتی سنگ افتاده بر خیابان را برنداریم ، چون امکان دارد زیر چرخ ماشین برود و بر شقیقه کسی پرتاب شود ، دیگر گلوله‌ها و پوکه‌های ریخته بر خیابان‌ها هم ما را به خود نخواهد کشاند . در بعضی جاها این‌گونه است ؛ جاهایی که زیاد هم دور نیستند . در این کره زمین هستند . پوکه‌ها و گلوله‌ها با استخوان‌های کسانی که زمانی آدم بودند، یک‌جا هستند . وقتی از راه‌ها عکس نمی‌گیریم و نقاشی نمی‌کنیم یا شعر نمی‌گوییم ، مسیرهایمان کوتاه می‌شوند . وقتی مسیرها کوتاه شوند ، پاها تنبل می‌شوند و وقتی پاها تنبل شوند ، رختخواب‌ها وسیع می‌شوند ، عمیق می‌شوند ، تختخواب‌های عمیق ، قبر می‌شوند . وقتی دانه دادن پرندگان از یادمان می‌رود ، آنها دیگر به ما نزدیک نمی‌شوند . کسی که دانه ندهد ، ترسناک می‌شود و دیگران از او دور می‌شوند و ساکن چاه‌ها می‌شوند . برای همین خودش هم به دورها می‌رود و ساکن چاه‌ها می‌شود . ساکن چاه‌های پنجره‌دار می‌شود . وقتی غروب را نگاه نکنیم ، در انتظار خورشید نمی‌مانیم ، وقتی در انتظار خورشید نباشیم ، نیمه‌های روز از خواب بیدار می‌شویم . نیمه‌های روز مثل هم‌اند. همه نیمه‌ها مثل هم‌اند . نیمه‌های پیروزی با شکست ، نیمه‌های اشک با لبخند ، امید با یأس و هر چیزی با هرچیز دیگر . ما آدم‌های نصفه‌نیمه می‌شویم . وقتی ارزش خندیدن را نفهمیم و قدر آن را ندانیم ، گونه‌ها کنار نمی‌روند . گونه‌ها پرده چهره ما هستند. وقتی گونه‌ها کنار نروند، آفتاب نمی‌شود. وقتی آفتاب به جهان نتابد، جهان تاریک می‌شود. انسان‌ها در جهان تاریک همدیگر را پیدا نمی‌کنند . وقتی دلمان برای هم تنگ نمی‌شود ، دلیل تپیدن آن کم می‌شود . وقتی دلیل‌هایمان کم شود ، عمرمان کوتاه می‌شود . وقتی سپاسگزاری از بین می‌رود ، پشتوانه ما محو می‌شود . انسان‌ها به پشتوانه نیازمندند . در هر سن و سالی انسان پشتوانه می‌خواهد . بدون پشتوانه کجا می‌توان تکیه کرد ، بر چه چیزی می‌توان تکیه کرد . آنگاه سقوط می‌کنیم ، سقوط می‌کنیم ، آنگاه از هر چیزی سقوط می‌کنیم ، از صندلی ، از خواب ، از بیداری ، از نوازش و مهربانی و چشم‌های هم ، سقوط می‌کنیم . ما با کلمات زنده‌ایم . نمی‌خواهد حرف‌های بزرگ بزنیم . حرف‌های بلند حوصله‌ها را کوتاه می‌کند . بیا حرف‌های کوتاه بزنیم ، بیا سلام کنیم ، بیا تشکر کنیم . سپاس‌های زیادی در ما به تاخیر افتاده‌اند . بیا فردا را به تاخیر نیندازیم . بیا سپاسگزار باشیم . ما کسی جز هم نداریم .

اردشیر رستمی _ روزنامه شرق

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
    پيام ها    +