برای لیلای کوه نوردی ایران

 " لیلا... لیلا ... کم کم هوا دارد گرگ و میش می شود سفره  پهن است ... دختر زود بیا تا غذا از دهن نیوفتاده ... دختر با گیسوانی مثل همیشه بافته  هرکدام روی یک شانه اش، الان میام مامان  و دوان دوان به سمت آغوش مادر می جهد و من دیگر هرگز  پایین آمدنش را نمی بینم! ...

سلام... لیلا اسفندیاری هستم!!!

افتخار دارم امروز در جمع دوستان گرد آمده در انجمن کوه نوردان گزارش صعود به گاشربروم دو!! را قرائت کنم  و من یکبار دیگر توانستم ... امروز که در میان ... شما ... به عنوان  کسی که به نام لیلا می شناسید ... لییییلا می شناسید ... لیییییلا ... همه چیز به آنی محو می شود دوربرم را نگاه می کنم حجمی از مه سنگین دارد خفه ام می کند قطرات آب را روی تنم حس می کنم .

روبروی امامزاده صالح روی پله ها نشستیم لیلا رو به من در می آید که من قله رو صعود می کنم و بعد از صعودم قول بده دوباره یک شب با هم بیاییم اینجا ... شخصی دو کیسه نمک روی پای ما می اندازد نذری است . می گویم لیلا بدجور نمک گیراینجامون کردند!

۳۱ تیرماه کهار را به پایین سرازیریم . ساعت به چهار و پنج  می زند موبایل پرستو ابریشمی زنگ می خورد مشغول صحبت می شود چند قدمی دور می شوم که شنود ناخواسته نباشد  بعد چند لحظه ای  به پشت سر نگاهی می اندازم پرستو را می بینم بهت زده به نقطه ای نامعلوم  خیره مانده  نزدیک می شوم پرستو تو حالت خوبه؟ جوابم را نمی دهد! پرستو ... فقط می گوید لیلا در گاشربروم ... بغض می ترکاند اشکش سرازیر می شود به گوشه ای می خزد زانوانش از گیر می رود روی  زمین می افتد . همانجا بی حرکت می مانم  تا ته ماجرا را می خوانم ضجه ی پرستو دل سنگ سرما گرما دیده کوه را هم می لرزاند! من هم بی صدا...

چیزی برای گفتن نیست بازی به انتها رسیده . به آنی چهره ی خندان و گاه قهقهه های بلند لیلا  به چشمانم می آید تصویر میان قطرات اشک مواج می شود و شره می کند به روی کوه می چکد هم لیلا و هم اشکهای من هر دو چکیده شدند بر دل سنگ! خاطرات لیلا مثل فیلمی که سرعتش را تند کرده اند به جلوی چشمانم ظاهر می شود و ناگهان آنقدر سریع می شود که چشمانم به سیاهی می رود . پرستو لحظه ی رو به من می کند به تلخندی می گوید حتما شوخی است نه ؟ می گویم دلم می خواهد همین الان کسی زنگ بزند و بگوید شوخی است و من خودم و تو را و حسمان را به خنده بگیرم  و آنقدر بخندیم و هم را دست بیندازیم که ... ولی فقط کسی بگوید لیلا هنوزم هست! باران اندکی باریدن می گیرد بوی خاک به مشام می آید .

ازمیدان جمهوری نواب را به پایین سرازیر می شوم سر دامپزشکی نگاهم به در و بعد پنجره خانه لیلا می افتد چند لحظه ای می ایستم هنوزم بسته است و پرده ها کشیده هیچ نوری سو سو نمی زند لحظاتی  به در خانه خیره می مانم نگاهم را از در می گیرم قطرات اشک به چشمانم سرازیر می شود. باد آن را روی صورتم پخش می کند ... "

از نوشته های فرشید داودی

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
    پيام ها    +