حسرت های یک کوه نورد خلبان ...

بورالان نام منطقه پهناوریست در شمال غربی ترین نقطه ایران زمین که تا مرز ترکیه پیش می رود . 

چند ماه پیش فرصتی پیش آمد تا پروازی داشته باشم در این نقطه زیبا ...

 به محض نزدیک شدن به ماکو کوه آرارات از دور نمایان شد ... زیبا بود و مغرور ...

 مسیر پرواز از ماکو به بورالان را یک بار دیگر چک کردم و جالب بود که دقیقا به سمت آرارات بود . روی ماکو   به سمت آرارات چرخیدم و با خیال راحت پرواز را ادامه دادم بدون توجه به دست گاه های ناوبری که با این حساب به آن ها نیازی نبود ...

آرارات وسوسه انگیز بود و بسیار نزدیک ، با خودم گفتم  : (( با سرعت به طرفش حرکت می کنم و روی قله اش یک لحظه می نشینم و بعد سریع بر می گردم ! ))

 ضربان قلبم از این فکر بالا رفت ... آرارات نزدیک بود و وسوسه کننده ...باید تصمیم می گرفتم ، سرعت را به ماکزیمم رساندم و ارتفاع را به حداقل تا از شر رادار های ترکیه در امان بمانیم و به سمت آرارات پرواز کردم ... 

اخطار دستگاه جی پی اس با نزدیک شدن به خط مرزی شروع شد ... تا فکر کنم که چه شده از مرز ترکیه رد شده بودیم ...

صدای کمکم (که کمی هم رودربایستی داشتیم با هم ! ) ناگهان به خودم آورد :(( داری چکار می کنی فواد ؟! از مرز ترکیه رد شدیم ...)) 

می دانست کوه نوردم و تا اینجا هم چند بار آرارات را به او نشان داده بودم  و گفته بودم که روزی در خاک ایران بوده و الان ...

دوباره به کوه نگاه کردم ...نزدیک بود و کمتر از 5 دقیقه با این سرعت تا قله اش راه بود و ...

_(( : دیوانگی نکن پسر من زن و بچه دارم ! )) می دانست چه تصمیمی گرفتم ... صدایش کمی عصبی بود .

خنده استرسی ای کردم و با لحن گول زننده و  ناشیانه ای گفتم : (( کسی نمی فهمه !... بدون زحمت می شی فاتح یک قله برون مرزی ، مگه بده ؟... ))

ناراحت شد و قسمم داد که برگردم ...! 

گوشم بدهکار نبود ...حالا دیگر دامنه آرارات روبرویم بود و باید ارتفاع می گرفتیم ... اما ارتفاع باعث کشف ما در اسکوپ راداری ترکیه می شد و معلوم نبود عاقبت این کار به کجا ختم شود .

با خودم گفتم : (( لعنتی ! کاش کس دیگری همراهم بود ...))

 یکی دو تا از کمک ها بودند که جرات چنین ریسکی را داشته باشند اما این یکی ... 

به خودم فحشی دادم و با همان ارتفاع به سمت مرز ایران گردش کردم ... 

زیر پا عشایر منطقه برایمان دست تکان می دادند و آرارات ... دور می شد ... 

حسرت رسیدن به قله ای که کمتر از پنج دقیقه تا آن فاصله داشتم به دلم ماند ...

بین راه دو بار دیگر چرخی زدم تا تماشایش کنم ...

 زیبا بود و مغرور ...

.

از وبلاگ ماگما http://www.magma.blogfa.com

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
    پيام ها    +