Waiting for Godot

ولادیمیر: خوب که فکرش را می‌کنم... این همه سال... اگر من نبودم... تو کجا بودی...؟ (قاطع) الان استخوان‌هات هم پوسیده بود، بی برو برگرد.

استراگون: (رنجیده) خوب، منظور؟

ولادیمیر: (افسرده) برای یک نفر آدم بار سنگینی است. (مکث. شادمان) از طرف دیگر، می‌گویم الان دیگر دل‌سرد شدن فایده ندارد. باید هزار سال پیش، آخر قرن نوزده، فکرش را می‌کردیم. 

.

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
    پيام ها    +