حادثه ی علم کوه : تناقض ٬ پنهان کاری ٬ حکايت !

۱ـ تناقض

اولين واکــــــنش و اطلاع رسانــــی حائز اهـــــميت در باره ی حادثه ی علم کوه ٬ روز جمعه ۲۹/۱۰/۸۵ و در وبلاگ رد پای کوه نورد  متعلق به اسماعيل رضايی ٬ عضو هيئت مديره گروه کوه نوردان آرش ٬ منتشر شد . در يادداشت رضايی ٬ ضمن اشاره به غافلگيرشدن اعضای تيم از وضعيت جوی بسيار نامناسب منطقه و بارش های سنگين ٬ نحوه و چگونگی حادثه در گرده آلمانــــــها ٬ که به کشته شدن دو کوه نورد انجاميد ٬ اين گونه بيان شده است :

« ... وبعد از فرود از سه ركابي مهدي عزيزي در پي سر خوردن وسايلش و به قصد دسترسي به وسايلي كه در حال سقوط بوده تعادل خود را از دست ميدهد و به سمت يخچال غربي علم كوه سقوط ميكند و 200 متر پايين تر از سه ركابي در سمت يخچال غربي متوقف می شود. عليرضا سليماني و رضا عباسيون پس از مشاهده سقوط مهدي عزيزي اقدام به بررسي سلامت و يا مرگ مهدي عزيزي بر می آيند كه اين كار باعث ازدست رفتن زمان می شود و ايشان ناچار به شب ماني در همان قسمت می شوند (اين وقايع در روز شبه اتفاق افتاد) صبح روز يكشنبه عليرضا سليماني در اثر ازدست دادن دماي داخلي بدن (هيپوترمي) جان خود را ازدست می دهد. رضا عباسيون عليرضا را با طناب مهار می كند و پس از بررسي موقعيت مهدي عزيزي تصميم به بازگشت می گيرد و خود را به علم چال و نفر چهارم تيم ميرساند... »

او در انتهای يادداشت و برای تاکيد بيشتر بر سنديت گزارش خود ٬ متذکر می شود که : « ...جزئيات حادثه عينا از اظهارات رضا عباسيون که بوسيله موبايل مخابره شده در نوشته فوق درج شده است » 

سه روز بعد ٬ ماجرای سقوط مهدی عزيزی يکبار ديگر و باز هم توسط رضا عـــــباسيون ٬ به عنوان يگانه شاهد زنده ٬  طی مـــــــــصاحبه ای با خبرنگار روزنامه همشهری مطرح می شود :  « ... پس از طی مسافتی با جسد بی جان مرحوم مهدی که گويا به خاطر نداشتن طناب سقوط کرده بود مواجه شدم ... روزنامه همشهری ۱/۱۱/۸۵  »

اما ٬ ظرف کمتر از ۲۴ ساعت  يعنی روز دوشنبه ۲/۱۱/۸۵ در وبلاگ رد پای کوه نورد گزارشی به قلم رضا عباسيون ( آمادگی و سرعت عمل عباسيون در مصاحبه و تنظيم گزارش واقعا قابل تحسين است !!) منتشر می شود که چهره ی ديگری را از حادثه ی گرده آلمانها به نمايش می گذارد . چهره ای کاملا متفاوت و در تناقض کامل با آنچه تاکنون بيان شده بود :

« ... مهدي براي ما تشريح كرد كه سه گزينه براي بازگشت داريم اول اينكه از مسيري كه صعودكرده ايم بازگرديم كه مستلزم درگيري با سنگ است كه با وجود سرمازدگي دستانمان كار خطرناكي است، گزينه دوم فرود از سمت يخچال علم چال است كه فرودي ساده خواهد بود اما در انتها به مسيري ريزشي برخورد خواهيم كرد؛ و گزينه سوم فرود به سمت يخچال غربي است كه ريسك بيشتري دارد اما با احتساب بارش زيادي كه صورت گرفته و انباشت برف در قسمتهاي پاييني در انتها گريز از اين مسير ساده تر به نظر ميرسد. همگي فرود به يخچال غربي را انتخاب ميكنيم و مهدي زير سه ركابي كارگاه فرود را آماده كرد و ما با دو رشته طنابي كه داشتيم يك فرود 60 متري به سمت يخچال غربي رفتيم، و قتي همگي به نقطه انتها رسيديم طنابها را كشيديم اما يكي از طنابها كه خاصيت ضد آبي نداشت كاملا يخ زده و گير كرده بود يخ زدگي طناب به حدي بود كه به راحتي ميشد آن را شكست و تكه تكه كرد،ناچار به بريدن طناب شديم و طناب 60 متري ضد آب را بدست آورديم به انضمام 8تا10 متر از طناب ديگر كه كاملا يخ زده بود. با طناب كوتاه تر كارگاه فرود دوم را زديم و روي طناب60 متري كه ثابت گذاشته بوديم بك طول 60 متري ديگر را هم فرود رفتيم مهدي اول فرود رفت وعليرضا نفر دوم بود، فرود عليرضا بعلت سرما ي زياد و از دست رفتن توان وي بسيار با سختي و با صرف زمان زياد صورت گرفت بطوري كه من هم در كارگاه بالا بي تاب شده بودم، نهايتا من هم فرود رفتم و خودم را به عليرضا رساندم و سراغ مهدي را گرفتم كه عليرضا گفت وقتي من رسيدم مهدي براي پيدا كردن راه بازگشت حركت كرد.(به سمت شانه كوه) من با مراقبت از عليرضا (وي بينايي خود را ازدست داده بود و سطح هشياري اش پايين آمده بود) از مسيري كه مهدي رفته بود به راه افتاديم اين قسمت روي يك توده برفي بوديم كه راه رفتن روي آن ريسك زيادي نداشت متوجه شدم كه عليرضا عقب مانده برگشتم تا به او كمك كنم اما او ميگفت كه ديگر قادر به ادامه دادن نيست؛ او را به زحمت داخل كيسه خواب قرار دادم و خودم به قصد يافتن مهدي از مسيري كه او رفته بود حركت كردم، به مهدي ديد نداشتم اما صداي او را می شنيدم كه ميگفت بياييد اينجا راه ميدهد. من فرياد زدم كه تو برو، عليرضا قادر به حركت نيست من پيش او ميمانم تا تو كمك بياوري!!؛ پيش عليرضا برگشتم با اطمينان به اينكه مهدي به علم چال ميرود؛ خود نيز داخل كيسه خواب رفتم و يك شب ديگر را هم در آن نقطه سپري كردم، در تمام شب با حركت دادن بدنم براي زنده ماندن تلاش ميكردم و همينطور براي گرم نگهداشتن عليرضا، تمام شب را گريه ميكردم و از اينكه می ديدم كه عليرضا چگونه در حال جدال با مرگ است و نمی توانم براي او كاري بكنم بسيار ناراحت بودم در نيمه هاي شب بود كه متوجه شدم كه عليرضا ديگر حركت نمی كند علائم حياتي او را چك كردم و متوجه شدم كه عليرضا جان باخته.

دوشنبه25/10:صبح اين روز پيكر بيجان عليرضا را زير سنگي كه زير آن خوابيده بوديم جا دادم و او را با تبر يخ مهار كردم و خود براي رفتن به سمت علم چال راهي شدم و شروع به تراورس كردن به سمت غرب و به جهت قله انگشت خدا كردم در همين حين پيكر بي جان مهدي را ديدم كه روي برفها زير يك قسمت نسبتا عمودي به ارتفاع 35 تا 40 متر افتاده بود و دسترسي به وي براي من امكان نداشت ... »

 

ضمن آنکه غافلگيری از بارش های سنگين و وضعيت جوی نامناسب در گزارش اول نيز جای خود را به اطلاع و آگاهی کامل از آن می دهد :

« ... پرويز كماسي در كمپ باقي ماند و مهدي عزيزي، عليرضا سليماني و من در ساعت 6.30 صبح كمپ را به قصد اجراي برنامه نهايي ترك كرديم (هواشناسي در اين روز اعلام كرد كه يك جبهه هواي سرد در حال پوشش دادن قسمتهاي غربي البرز مركزي است كه با مشورت مهدي وي اظهار كرد كه اين جبهه به منطقه ما نميرسد) ... »

 

اين تناقض گويی ها برای چيست و بنا بر کدام ضرورت صورت می گيرد ؟ آيا خلق روايتی سرراست ٬ دقيق و بی نقص از حادثه به دليل طرح حضور گروه آرش در کميته انضباطی فدراسيون و پاسخ گويی در قبال کشته شدن دو کوه نورد انجام شده است ؟ حقيقت ماجرا را در کجا بايد جست و جو کرد ؟

 

پيشنهاد خود را به گروه کوه نوردان آرش در يکی دو جمله خلاصه می کنيم : دغدغه و هراس از کميته انضباطی فدراسيون معنايی ندارد ! ضرورت آگاهی و احترام به شعور و افکار عمومی جامعه کوه نوردی ايران را جدی بگيريد و حقيقت ماجرا را بيان کنيد ! لطفا !

 

 

۲ـ پنهان کاری

 

عملکرد گروه کوه نوردان آرش در جريان حادثه ی خط الراس دوبرار در زمستان سال ۷۴ و کشته شدن يکی از اعضايش ـ  همايون محبوب ـ  مبتنی بر پنهان کاری و سکوت بود . جزئيات و ابعاد اين حادثه هيچگاه به روشنی برای افکار عمومی جامعه کوه نوردی بيان نگرديد . هيچ بررسی و نقدی در باره ی اشتباهات مسلم سرپرست اين برنامه ـ فريدون اسماعيل زاده ـ  در برپايی چادر روی رخ برف گير و نقاب ساز خط الراس دوبرار از طرف گروه آرش منتشر نشد . فقط سکوت ٬ پنهان کاری و تمسخر منتقدين با نوشتن جملاتی از اين دست : « و باز هم اين پرسش كهنه كه چرا ؟ چرايی در كار نيست . اين ورزش و تفريح نيست . بازی عشق و مرگ است . به مبارزه طلبيدن خود است و ممزوج شدن با عناصر سهمگين طبيعت است . كسانی كه دل به اين راه نداده اند به چون و چرا بر می خيزند ... در اين مسير ، سلامت جسم كه هيچ،تمـــامی جان هم ملاحظه ای است كه در مرتبه های پايين قرار دارد ...گاهنامه آرش » و حالا با اين سابقه درخشان (!!) در تمسخر و بی اعتنايی به افکار عمومی ٬ بار ديگر اين گروه با حادثه ی کشته شدن دو نفر از اعضايش روبرو شده است .

 

به چه دليل تاکنون از طرف گروه کوه نوردان آرش( توجه کنيد : از طرف گروه کوه نوردان آرش نه صحبت ها و اظهارات شخصی عباس محمدی ) کوچکترين واکنشی و يا توضيح و اظهار نظری و يا اطلاعيه ای رسمی در باره حادثه ی گرده آلمانها منتشر نشده است ؟ چرا بايد هيئت مديره انجمن کوه نوردان ايران به جای گروه کوه نوردان آرش به انتشار اطلاعيه و توضيح حادثه بپردازد ؟ آيا منطقی ست که حضور اکثريتی و پر رنگ آرشی ها در هيئت مديره انجمن کوه نوردان ٬ بتواند اين تشکل صنفی و دمکراتيک کوه نوردی ايران ( البته اين ادعايی ست که فقط در کلمات اساسنامه وجود دارد !!) را به سپر محافظ و پيشمرگ گروه کوه نوردی آرش بدل کند ؟

 

عملکرد انجمن در اين زمينه ٬ کمک به تداوم و بقای فرهنگی پوسيده و منحط نزد گروه های کوه نوردی اين سرزمين تلقی می شود . فرهنگ : پنهان کاری و سکوت ! پنهان کاری و سکوت تا حادثه ای ديگر ... و کشته هايی ديگر ... و روايت تلخ و مشمئز کننده ی اغلب تشکل های کوه نوردی ايران ٬ که همچنان ادامه دارد !  

 

۳ـ حکايت

احمد شاملو در مقدمه ی کتاب مرگ کسب و کار من است ( روبر مرل ) قصه ای قديمی را از کتاب مقدس  نقل می کند : « فاحشه ی بينوايی را سنگسار می خواستند کرد . عيسای مسيح رسيد و گفت : نخستين سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد ... خلق سرافکنده دور شدند !!‌ » حالا حکايت سرپرست جديد فدراسيون کوه نوردی ايران است که با انبوهی پرونده های نيمه تمام و مسکوت مانده ( گذاشته شده بهتر است !!) از حوادث برنامه های رسمی اين تشکل ( فدراسيون ) مانند حادثه ی کشته شدن محمد اوراز در جريان صعود گاشربروم و حوادث تيم بانوان در برنامه اورست مثل بحران ليلا بهرامی و صعود پنـــــهانی و غير قانونی پزشک تــــــيم و ... بعد از فاجعه ی علم کوه مصاحبه کرده و می گويد :

« ... به زودي كميته انضباطي درباره اين حادثه تشكيل مي‌شود كه مسئولان گروه آرش تهران بايد در اين جلسه پاسخگوی سوالات باشند ... »

فدراسيون و کميته انضباطی اش با توجه به سوابق درخشانی (!!) که هنوز از يادها نرفته است ٬ صلاحيت بررسی اين حادثه و احضار گروه کوه نوردان آرش را ندارد و عاقلانه تر آن است که مانند همان خلق ٬ سرافکنده دور شود !!

 

...............................................................................

پی نوشت :

همانگونه که باشگاه دماوندی ها در سال ۸۲  ٬ جشن پنجاهمين سالگرد تاسيس خود را بر ويرانه ی خاطره های ويکتوريا کيانی راد و امير احمدی برپا کردند ٬ اکنون گروه کوه نوردان آرش هم می تواند شمع های افتخار سی و هفتمين سالگرد تاسيس خود را بر سينه های دردمند و چشمان گريان بازماندگان مهدی عزيزی و عليرضا سليمانی بنشاند!! 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
    پيام ها    +