لیلی رهنما: کافه کوه دی ماه

" مسیر پس قلعه رابارها رفته بودم تا شیرپلا، تا بند یخچال ، تا بلندای قله توچال و گز کرده بودم خط الراس را ...اما این بار شوقی از زودتر رسیدن انتظارم را میکشید:ارتفاعی بود به بلندی قله ی دوستی، قدم هایم را تند تر میشمردم تا به تصوری که از کافه کوه حقیقی شده بود نزدیک شوم...
قرار کافه محمد تهرانی بود، داشتم به بزم عشق و دوستی می رفتم... به حراج لبخندها و به تاراج غمها، پس از پیامک آیاز بود"ما تو کافه کوهیم...شما کجائید؟" آری درست پس از همین عبارت فهمیدم که این ایده به سرعتی فراتر از ذهن من خویش را خلق نموده!! و کافه کوه حتی پیش از رسیدن من منتظر قدوم دوستان است و نقاشی کافه کوه در ذهنم به سان قطعات منظم یک پازل بیست و چند تکه با حضور تکه هائی از محبت به تدریج کامل شد:
تکه ای از دیار کردستان: فرید صدقی همو که وصف اخلاقش را بسیار شنیده بودم و جز پاکی و صفا در نگاهش نیافتم، قطعه ای از زنجان آیاز شهر مردمان خوبی و مهربانی که آمده بود به بزم دوستی و میشد بی آلایشی را یافت در نگاهش... و دختر زلال کوه مهشید : که تو را ناخوداگاه به یاد زاگرس میانداخت و زیبائی بی نظیرش که می شد ان را در کلام ساده و پر مهر دختر زاگرس یافت... و احسان بشیر گنجی: که پایه بود برای هر چه که بوی دوستی دهد و مهربان بود کلامش و صمیمی بود نگاهش بر این جمع بیریا... و رامیار : با لهجه زیبای کردی و جسارتی که از چشمانش میتراوید و در آمیخته شده بود با یک سادگی پاک... "
متن کامل لیلی رهنما را در وبلاگ مکث بخوانید: http://www.maakss.blogfa.com
و ... کافه کوه امیدوارست به دیدار دوباره شما خوبان در :
" آخرین پنجشنبه بهمن ماه ساعت ۱۴ "
.
.
.
