غریبه...

_ چه کسی را بیش از همه دوست داری، ای مرد ِ معمایی، بگو؟ پدرت، مادرت، خواهر یا برادرت؟

_ من نه پدری دارم، نه مادری، نه خواهری، نه برادری.

_ دوستانت؟

_ تو کلمه‌ای را به کار می‌بری که معنایش تا به امروز برایم ناشناخته مانده است.

_ وطنت؟

_ نمی‌دانم در کدام عرض جغرافیایی جای دارد.

_ زیبایی؟

_ با تمام وجود دوستش می‌داشتم، اگر که الهه و نامیرا بود.

_ پس به چه عشق می‌ورزی، غریبه‌ی عجیب؟

_ به ابرها عشق می‌ورزم... ابرهایی که می‌گذرند... آن بالا... ابرهای شگفت‌انگیز!

.

.

متن: بودلر

عکس: فرامرز نصیری

.

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
    پيام ها    +