دوست جان ...

از یک ایمیل ارسالی : " در زندگی روزهایی هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است و آفتابْ همان آفتابِ روزهای دیگر است و شهرْ همان شهرِ روزهای دیگر است و فکر می‌کنی تا غروبِ روزی که شبیه روزهای دیگر است چه می‌شود کرد و فکر می‌کنی تا غروب می‌شود سکوت کرد و چیزی نگفت و کتاب خواند و دست دراز می‌کنی از کنارِ تخت کتابی برمی‌داری و می‌‌خوانی ما وابسته‌ایم به نگرانی‌های سال‌های دور و نزدیک‌مان و کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و می‌خوانی هزارسال گذشته از روزی که تو را ندیده‌ام و کتاب را می‌بندی و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که دیده‌ای و یادِ قولی می‌افتی که دخترک به برادرِ کوچکش داده بود و گفته بود همین‌جا بمان توی این کُمُد و کلید را نشانِ پسرک داده بود به‌نشانه‌ی این‌که برمی‌‌گردد و فکر می‌کنی که زمان‌ چه‌قدر بی‌رحم است و هر دقیقه‌ای که می‌گذرد برای دخترک ساعتی‌ست و زمان چه عذابی می‌دهد آدم را وقتی چشم‌به‌راه‌ است و فکر می‌کنی به مسافری که می‌خواسته ژاپن را به چشم ببیند و مرگ او را پس زده امّا خیال می‌کند مرگِ حقّ او بوده و حالا مردِ مُرده‌ای‌ست بینِ زنده‌هایی که نمی‌دانند زندگی یعنی چه و چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که اسمش را عوض کند و آدمِ دیگری بشود و آدمِ قبلی نباشد و فکر می‌کنی به آدمی که قهرمانِ رمانِ محبوبت بوده و شبیهِ آدمِ همین فیلم بوده و یادِ هزارچیز می‌افتی که ربطی به آن فیلم و این کتاب ندارد و یادِ شعرهای شاعری می‌افتی که شعرهای عجیب و دل‌چسبی می‌نویسد و کیلومترها دور از این‌جا می‌نشیند روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ خانه‌ای که صدسال عمر کرده و لیوانِ بزرگی چای را توی دست‌ می‌گیرد و خیره می‌شود به آبیِ آسمانی که انگار بدیلِ دریای اوست و هر ابری که می‌گذرد می‌شود بخشی از خیالاتِ او و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و چای تلخش را تمام می‌نوشد و لیوان را خالی می‌کند و می‌شوید و می‌گذارد روی میزِ تحریر و شروع می‌کند به نوشتن و همین‌جور می‌نویسد و اعتنا نمی‌کند به ساعتی که سال‌هاست جا خوش کرده روی دیوار و عقربه‌هاش همین‌جور می‌چرخند و انگار عجله دارند برای رسیدن به جایی که معلوم نیست کجاست و کیلومترها دورتر از آن‌جا شعرهایش را روی این تخت‌خواب برای خودت می‌خوانی و کیف می‌کنی از شعورِ شاعر و هوسِ چای تلخ می‌کنی اوّلِ صبح و می‌روی اسبابِ چای صبح را فراهم کنی که می‌بینی تلفن زنگ می‌زند و زنگ که نیست آهنگِ آشنایی‌ست و می‌دانی از کجا آمده و یادت هست کجای موزیکالِ محبوبِ توست و کدام صحنه است که چارنفری دارند می‌رقصند و یک‌جورِ خوب و سرخوشی هم می‌خوانند و آهنگ همین‌جور ادامه دارد که فکر می‌کنی گوشی‌ات را خاموش کرده‌‌ بودی دیشب و از همان‌جا که ایستاده‌ای می‌دانی چه‌کسی چشم‌به‌راهِ برداشتنِ گوشی‌ است و آهنگِ آشنای موزیکالِ محبوب آهنگِ مخصوصِ آدمی‌ست که شبیه یکی از چارنفرِ فیلم است یک‌جور شوخی‌ است بینِ شما که دوست داشته‌اید فیلم را و قوری و چای خشکِ برگاموت را می‌گذاری روی میز و می‌روی سراغ گوشی‌ای که فکر می‌کرده‌ای خاموش بوده و صدای دوست‌جان‌ می‌پیچد توی گوشی و سلام می‌کند و می‌گوید و می‌خندد و شادی می‌کند و می‌گوید آماده باش که توی راهم و باید برویم دیدنِ چیزهای خوب و قشنگی که چارگوشه‌ی این شهر داریم و هنوز قطع نکرده‌ای گوشی را که در می‌زنند و سیمای دوست‌جان را می‌بینی توی آیفون که دست تکان می‌دهد از پایین و چای نخورده سوار می‌شوی و هنوز  ننشسته‌ای که ضبط را روشن می‌کند و می‌بینی همان آهنگی‌ست که دلت تنگ شده برایش و هنوز همان‌قدر شنیدنی‌ست و هنوز مثلِ سال‌های دور خواستنی‌ست و چه خاطره‌های خوشی را زنده می‌کند و فکر می‌کنی چه دوستِ خوبی‌ست این دوست‌جان که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و همین‌جور توی شهرِ خلوت می‌‌چرخید و چارگوشه‌ی دیدنی‌اش را می‌بینید و خاطراتِ روزهای رفته را مرور می‌کنید و حرف می‌زنید و می‌خندید و شاد می‌شوید و دوست‌جان به حرف می‌آید که گُشنه است و بیا برویم همان‌ جای همیشگی و روی همان صندلی‌های همیشگی و فکر می‌کنی همیشه همان همیشگی‌ها هستند که روزِ آدم را می‌سازند و می‌رسید به جایی که دوستش دارید و چیزی را سفارش می‌دهید که دوستش دارید و فکر می‌کنید چه روزهای خوشی داشته‌اید با این‌جا و این خوردنی‌ها و این گوشه‌ی دنج و این خلوتیِ صبح و این حرف‌ها و این خنده‌‌ی شیرین و همین‌جور که نشسته‌اید روی صندلی‌ها و فرانسه‌ی خوش‌طعمِ همیشگی را می‌نوشید و شیرینیِ سیبِ بی‌بی را می‌خورید به این فکر می‌کنی که حافظه چیزِ خوبی نیست و هر روزِ هفته کاش صبحِ جمعه‌ای بود که با تلفنِ دوست‌جان شروع می‌شد و روزهای قبلی را پاک می‌کرد و با چرخیدنِ توی شهر و رسیدن به جای همیشگی و سفارشِ چیزهای همیشگی ادامه پیدا می‌کرد و فکر می‌کنی به این‌که همیشه چیزهایی را باید دور انداخت و همیشه چیزهایی را باید نگه داشت و دلت خوش است به این‌که فکر می‌کنی دوست‌جان همیشه ماندنی‌ست وقتی در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و فکر می‌کنی انگار همین کافی‌ست برای نفس‌کشیدن ...  "

متن از محسن آزرم

.

.

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
    پيام ها    +