ماناسلوی ایرانی: صعود قله به هر قیمت ممکن!!

" ... به ارتفاع 7700 رسیدیم در شیبی ملایم و یخی که به فلات زیر قله منتهی می شد. ساعت تقریبا 3 بعد ازظهر بود و زمان زیادی نداشتیم. سرعت کاررا بیشتر کردیم و به فلات زیر قله رسیدیم ارتفاع 7950 و هوا عالی بود و لحظه لحظه خدا را شکر می کردیم و امیدوار بودیم که هوا خراب نشود تا بتوانیم عکس و فیلم خوبی از روی قله بگیریم. تماما به مسیر فرود با اسکی از آن فکر می کردم و لحظه اسکی بر روی یک قله 8000 متری. آنقدر محو این موضوع بودم که کاملا ساعت و زمان از یادم رفته بود. ناگهان هوا دگرگون شد باد، سرما، ابر. وای ساعت 5 عصر است و چیزی تا تاریکی هوا باقی نمانده !!! باانگیزه ای که داشتیم شرایط را درک نکردیم و بدون توجه به تاریکی هوا صعود را ادامه دادیم. ما باید صعود کنیم! به چه قیمتی؟

تقریبا در انتهای طناب ثابت آخر من متوجه جریان برق در بدنم شدم جریانی که در تمام بدنم شُک شدیدی ایجاد کرد و مقدار زیادی از آب بدنم و انرژی مرا گرفت. بلافاصله کوله و اسکی هایم را از خود جدا کردم و به راهم ادامه دادم. ساعت 6.30 به فله رسیدیم ابتدا جعفر بعد من و در انتها امید و شدت سرما منفی 40، ارتفاع 8163 متر، سرعت باد 40 کیلومتر، هوا کاملا تاریک و مه آلود بود.  دوربین من که کامل یخ زده بود ولی جعفر  سرحالتر بود و تعدادی عکس از نشانه های قله به همراه ما گرفت امید نیز توانست فیلم کوتاهی از نشانه های قله بگیرد.
همگی نگران بازگشت به پایین بودیم در آن هوای خراب به سرعت به پایین آمدیم باد رفته رفته بیشتر می شد. خستگی در ارتفاع قدرت فکر کردن را گرفته بود در انتهای مسیر طناب ثابت زیر قله به ارتفاع7900 رسیدیم که با اعتماد به GPS ها به سمت چپ رفتیم مسیری که کاملا اشتباه بود و ما دو ساعت در آن فلات به دور خودمان چرخیدیم و به دنبال مسیر بودیم. سرما رفته رفته بیشتر می شد. امید می گفت داخل طناب باشیم ولی کسی توجهی نکرد. برای ساعتی در محلی نشستیم. زمین کاملا یخ زده بود و کندنش بسیار دشوار. کوچکترین غفلت دیگر قابل جبران نبود امید کوله من را حمل می کرد که ناگان پایش دریک شکاف فرو رفت و به سختی توانست بیرون بیاید. من نیز از فشار خستگی و سرما 10 متری بر روی زمین سر خوردم و توانستم خود را نگه دارم. کوله را جعفر از امید گرفت و GPS  در دست به دنبال مسیر، شیب یخی را به سمت پایین می رفت. شیب رفته رفته زیاد می شد و یخ آن سخت تر ...
نه این مسیر نیست خیلی شیب دارد، خطرناک است، برگردیم در همین حین امید داد زد وای حسین رفت! و ای کاش حسین می رفت! ولی آن حسین نبود!  جعفر بود! جعفر بود که بدون سرو صدا و در یک لحظه به سرعت از ما جدا شد و دیگر هیچ وقت باز نگشت! کاملا بهت زده و شوکه شده بودیم! ... "
 
 
 
 
 
 
.
 
 
 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
    پيام ها    +