کلاغ ها


+ آنایوردوم آذربایجان...

 

مرد دست انداخت دور گردن گاو ماده و گریه اش گرفت.

«گفتم صفیه نگران نباش، خدا بزرگه! بعد ماه رمضان گاو را می فروشم و جهیزیه‌ات را جور می‌کنم!»

 

 

 

نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک