وقتی رنگ آبی دریا به رویت می ریزد

" ...نباشد ابری که ببینی. ببینی اصلا بارانی هست ببارد و دلت گرم باشد به ایستادن در چهارچوبه‌ی دری رو به آسمان؟ یا خشک خشک است و با خلق تنگ می‌گذرد. وقتی که بعد از سالی، در گردنه‌ها و راه‌ها می‌رانی و طول شب را رد می‌کنی با شهرهای کوچک بین راه و توده‌ی تاریک خانه‌های هم اندازه و کوتاه. از ایست‌ها و گردش‌های به راست و چپ و علایم احتیاط ها می‌گذری و در شکم کوه‌ها فرو می‌روی. از پهلوهاشان بیرون می‌آیی و بر کمر راه‌ها پایین می‌لغزی تا درست دم دمای صبحی پر نور  به آخرین بلندی جاده برسی. به جاهایی که آشنایانی دورند. که انگار خواسته‌اند بعد از سالی و بیشتر ، نزدیک بشوند به تو. نزدیک می‌شوند. نگاه‌شان می‌کنی و می‌شناسی شان و دلت می‌تپد که در پیچ‌هاشان می‌پیچی و با تاب‌هاشان می‌تابی و در دمی که نمی‌دانی این است یا دیگر ، به نام صدای‌شان می‌کنی و کمی پس از تپه‌ای ، اندکی بعد از دره‌ای ، در آخر تاریکی تونلی ناگهان رنگ آبی فراوان دریایی که دوست داری ، به روی تو می‌ریزد... " 

 

از مجموعه داستان" باید تو را پیدا کنم...عباس عبدی _ نشرچشمه"

عکس :فرامرز نصیری

 

 

.

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
    پيام ها    +