من یک سری آدم می شناسم که ...

" سرانجام حوالی 7:30 به محل حادثه رسیدیم. راستش دربارة زنده‌بودن مصدوم، پس از گذشت نزدیک به 48 ساعت، مردد شده بودم. در آن فضای بی‌سروصدا و سرد، ترس مواجهه با جسم بی‌جان به‌قدری آزاردهنده بود که داشت نای حرکت را از من می‌گرفت. علی با دل‌وجرأت بیشتر، دو سه قدمی جلوتر بود و امین با همین اندازه عقب‌تر. سرم را پایین انداخته بودم و منتظر صدای علی بودم که گفت: "زنده است".

آره آره. صدای "خس‌خس" نفسش را می‌شد شنید. خدا را شکر زنده مانده بود. داشت نفس می‌کشید. جای خوبی هم قرار داشت. دوستانی که شب بعد از حادثه بالا رفته بودند، پس از قراردادن مصدوم در محلی مسطح، در پناه یک تخته‌سنگ که از ریزش‌های بالادست او را حفظ می‌کرد، غلام‌حسین را با لباس گرم ، کیسه‌خواب و دو عدد پوش چادر و یک پتوی نجات پوشانده بودند. این کار به‌اندازه‌ای مفید بود که وقتی از غلام‌حسین پرسیدیم، با اشارة سر هرگونه احساس سرما را رد کرد. حرکت سر، یکی دیگر از نگرانی‌هایمان را نیز تا اندازه‌ای رفع می‌کرد... "

 

متن کامل را در وبلاگ داستان کوه بخوانید

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱
    پيام ها    +