روایت آخرین صعود

رد پاهای روی این خط الرأس برفی مال من است ، هیچ کس تاکنون از اینجا نگذشته و به احتمال زیاد هیچکس در آینده نیز از آن نخواهد گذشت ، اینها رد پاهای آخرین صعود من هستند که تماشای آن احساسات خفته ام را منقلب می کند ، بعد از ظهر 27 اکتبر سال 2009، این تصویر را هنگام اولین بیواک روی ضلع جنوب غربی مراپیک گرفتم ، قله ای 6476 متر ی در منطقه ساگارماتا در هیمالیای نپال . به راحتی درون حفره ای جعبه مانند از سنگ صیقلی جای گرفته بودم ، اجاقم می سوخت ، قهوه آماده بود. جای خوبی برای خواب بود ، به تنهائی صعود می کردم کاری که چندان تمایل به انجام آن را ندارم ، از همراهی با دوستم ری دلانی که در دقایق آخر از صعود منصرف شد ، محروم بودم . او تصور می کرد که صخره های یخی ، خط الرأس را بیش از حد خطرناک کرده است و احتمالا" حق با او بود ، دیدن آنها مرا عصبی می کرد و آزار می داد. راهی طولانی در پیش است ، به تماشای نور گلگون فرو رفتن خورشید نشستم که کوهستان را احاطه کرده بود و به تمامی خطرات احتمالی فکر می کردم ، همه را یکی یکی بررسی می کردم ، حل می کردم و پس می زدم ، خود را متقاعد ساختم که این صعود آخرین صعود من خواهد بود ، جراحات وارده به زانوها ، آرنج ها ، گردن و پشت نشان دهنده حکومت آرتروز بود ، در سن پنجاه ساله گی بدن من چکی را نقد می کرد که 25 سال پیش آنرا کشیده بود ، از این قضیه اطمینان نداشتم که بتوانم بر زنده گی بدون کوه غلبه کنم ، رایحه ترس در فضا بود ، احساسی تلخ و شیرین از ناآرامی که تلفیقی از هیجان و دلهره است که همواره در صعود همراه انسان است . آیا انجام این کاردرست است ؟ آیا لازم است که این کار را انجام دهم ؟ چرا از همین جا برنمی گردم ؟

 

متن کامل را در وبلاگ کوه نوردی و صعودهای ورزشی گل کوه بخوانید

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
    پيام ها    +