داستان کوه : بخش دوم گزارش خواندنی آیدین بزرگی

" ... این حس را چندین بار دیگر تجربه کرده بودم. اولش هراس انگیز است و لرزه به تن می‌آورد. کمی انسان را  از هدفش پس می‌زند. ناگهان به خود می‌آیی و می‌بینی دور و برت خالی شده است. تمام دنیایت می ‌ود کوله پشتی‌ات و همنوردت . گوی و میدان در اختیار توست تا ببینی به اندازه‌ی ادعایت رشد کرده‌ای یا نه . اما پس از ساعتی همه چیز عادی می‌شود. انگار همه ی دنیا از اول همان کوله‌ات و همان همنوردت بوده است. پس از ساعتی شهر هم از دیدت محو می‌شود و موبایل هم دیگر آنتن نمی‌دهد. دیگر گویی به جایی تعلق نداری! حسی از آزادی است که فقط اینجا، در کوه می‌توان بویش را استشمام کرد. ما به سوی آن آزادی به راه افتادیم. یال روبروی پناهگاه ونداربن را مستقیم بالا رفتیم.  یالی که در ارتفاع تقریبی 2600 متری با درختان کهنسالی کاملا از دیگر یال‌ها متمایز است و به همین نام هم مشهور شده، یال درختی!  شیب تند و سنگ لاخی آن آزار دهنده بود، تا اینکه به تلی از برف رسیدیم. شیبی محدب حدود 50 درجه که با یک متر برف پودری پوشیده شده بود . صدای نفس هایمان مانند زوزه شده بود.  سریع حرکت می‌کردیم و برف تا کمر را، کنار می‌زدیم. حدود 1 ساعت آن برف کوبی ملال آور طول کشید و با تابش آفتاب حدود ساعت 8 صبح استراحتی کردیم. دو تا از سگ‌های قرارگاه هم حدود 4 ساعت به همراه ما صعود می‌کردند که برایمان بسیار جالب بود! ... "

 

متن کامل را در وبلاگ داستان کوه بخوانید

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
    پيام ها    +