داستان کوه: بخش چهارم گزارش خواندنی آیدین بزرگی

"... در آن برهوت سفید دیگر نشانه‌ای وجود نداشت تا بتواند با آموخته‌ها ترکیب شود و راه را نشان دهد. در چنین موقعیت‌هایی  فقط حسی وجود دارد که اگر پرورش داده نشده باشد حسی کشنده خواهد بود. حسی که باید بارها در کوه‌های کم خطر آزمایش خود را پس داده باشد تا بتوان به آن اطمینان کرد. این همان تفاوت کوه‌نوردان با تجربه و بی‌تجربه است. البته تجربه و دید کوه‌نوردی الزاما با سابقه‌ی کوه‌نوردی متناسب نیست، هر چند سابقه لازم است ولی کافی نیست. این همان فرقی است که باعث اختلاف نظر بین دو کوه نورد می شود، اینکه یکی هوا را برای صعود مناسب می داند و دیگری نامناسب، یکی مسیر سمت راست را ترجیح می‌دهد و دیگری سمت چپ. همه‌ی ما بارها با این حس روبرو شده‌ایم. اما جایگاه این ندای درونی کجاست؟ نجات می‌دهد یا خطر آفرین است؟ آیا وقتی عقل از تصمیم عاجز است این حس می‌تواند فرمان را به دست بگیرد؟ آیا این حس همان جرات است؟ آیا یک کوه‌نورد عاقل به آن صدای درونی گوش می‌دهد؟ ما که داشتیم به آن صدا گوش می‌دادیم. اصولا از روزی که کوه‌نوردی را شروع کرده بودیم کارمان غیر عقلانی بود! قطعا عقل‌مان رخت خواب گرم و نرم را به تقلا در این سفیدی ترجیح می‌داد. ما کوه‌نوردی می‌کنیم چون عاشقیم و عشق را با عقل سر و کاری نیست. اما حالا که پا را بر روی عقل گذاشته بودیم و برای ارضای حس ماجرا‌جویی و حس کما‌ل طلبی‌مان راهی اینجا شده بودیم، کار درست چه بود؟ باید همچنان پا بر روی عقل می‌گذاشتیم؟ این سوال بی جواب همیشه برایم وجود داشته که تا کجا می‌توان از این حس تبعیت کرد؟ کجا باید جلوی آن عشق را گرفت تا به فاجعه تبدیل نشود؟ آن عشق به ما جرات می‌داد، جرات می‌داد تا پایمان را پیش بگذاریم، تا جسارت کنیم، ولی کدام قدم، آخر شجاعت است و اول حماقت؟ از کجاست که قدم به قدم به فاجعه نزدیک‌تر می‌شویم؟  آیا این ربطی به خود‌شناسی دارد؟  آیا آن حس که اکنون در سفیدی مطلق ما را هدایت می‌کرد و به جلو می‌برد می‌توانست در موقع لزوم بازدارنده هم باشد؟..."

 

متن کامل را در وبلاگ داستان کوه بخوانید

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
    پيام ها    +