داستان کوه : قسمت آخر گزارش خواندنی آیدین بزرگی

"... فقط با کلنگ گیره می گرفتیم. شرایطم خیلی بد بود. اول به زیر پایم نگاهی انداختم. اگر پاندول می شدم یک آونگ بزرگ می دادم و احتمالا در برف های پایین تر متوقف می شدم. کلنگم را در شکافی کرده بودم و نیرویی گشتاوری به آن وارد می کردم تا از شکاف بیرون نیاید. دست ها و پاهایم داشتند از فر ط فشار می لرزیدند. واقعا در مخمصه ی بدی بودم. لحظه ای چشمانم را بستم، ترس را از خودم دور کردم و توانستم تمرکز کنم. اشتباه بدی کرده بودم! دو عدد ترایکم و سه عدد کیل به همراه داشتیم که یادم رفت از پویا بگیرم. فقط یک تسمه داشتم. تسمه را در آوردم و گره زدم. گره را داخل همان شکافی قرار دادم که کلنگم در آن بود. سپس در وضعیتی بد در حالی که با دست گیره گرفته بودم با تیغه ی کلنگ گره را به عمق شکاف فشار دادم. اما وقتی امتحانش کردم بیرون آمد. دوباره گره را در نقطه ای دیگر گذاشتم و این بار به نظرم گیر کرده بود! طناب را داخل میانی ام انداختم. دیگر نمی توانستم آن وضعیت را تحمل کنم. باید بدنم را حرکتی می دادم تا عضلات درگیرم عوض شوند! یک متر دیگر تراورس کردم. اما حرکت بدی زدم که موجب شد کلنگم از گیره ای که گرفته بود جدا شود. پاندول شدم و منتظر بودم تا گره عمل کند! ایستادم. گره بهتر از آنی که به نظر می رسید عمل کرد و در جای خودش محکم ایستاد! نفسم بالا نمی آمد! چاره ای نداشتم، باید از آن نوار سنگی بد قلق عبور می کردم. پویا آنقدر سردش شده بود که مرا در همان وضعیت روی کارگاه ثابت کرد و تمام لباس های پرش را پوشید! من باز هم تلاش کردم. بیش از یک ساعت آن بیست متر طول کشیده بود. باز هم پاندول شدم و باز هم ... پنج بار سعی کردم از قسمت های مختلف آن سنگ عبور کنم و هر پنج بار پاندول شده بودم! دیگر داشتم نا امید می شدم! واقعا داشتم به این نتیجه می رسیدم که عبور از آن امکان پذیر نیست! فقط یک مسیر دیگر به ذهنم می رسید. امتحانش کردم . بالاخره موفق شدم. به بالای آن سنگ که رسیدم بدنم ضعف کرده بود. چیزی نمانده بود چشمانم سیاهی بروند. آنقدر به بدنم فشار آمده بود که همانجا ایستادم. پویا گفت دو سه متر دیگر طناب داری برو ! شاید تا کنون برایم پیش نیامده بود که در کوه بگویم دیگر نمی توانم. همیشه به نحوی گلیمم را از آب بیرون کشیده بودم! اما در آن لحظات حتی توان حرف زدن نداشتم... "

 

متن کامل را در وبلاگ داستان کوه بخوانید

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
    پيام ها    +