در ستایش ادبیات!

 

 بعد از والیوم، پدر بزرگ، بعد از لیوان آب، پدر بزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت ، پدر بزرگ گفت: واقعیت اینه که اون مرده .

ملیحه گفت: واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم...

_ که چی؟

_ نمی دونم، فقط با همین چشمهام دیدم که مردم بچه هاشونو ، شوهراشونو بغل کردن و رفتن ... بعد من دستهامو باز کردم ، دنبال یه کسی بودم ، یه چیزی ... دیدم یه چتر تو دستمه ، اونو بغلش کردم ، یه رویا رو که آبی بود ، اون خیلی آبی بود ، با خودم بردمش خونه ، ما با هم حرف زدبم ...

_ پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست ، هم رویاس ...

_ نه ... یه ساعت پیش که از خونه می اومدم ، بیرون بد طوری بارون می بارید ، چتر وارونه شده بود ، من هم ولش کردم.

_ چرا؟

_ واسه این که اون واقعا یه چتر بود ، می فهمین پدر بزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر.

 

تمام تلاش ملیحه برای پنهان کردن گریه ای که باران به باران با او تا خانه ی پدر بزرگ آمده بود حالا تمام شد.

 

بیژن نجدی در کتاب " یوزپلنگانی که با من دویده اند "

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
    پيام ها    +