دماوند و صاعقه !

« ...دماوند هر لحظه شرایط رو برای ما بـــــــــدتر میکرد ولی ما عین خیالمون نبود. دستهام از سرما بی حس بود. آبشار رو رد کرده بودیم. سه ساعت و نیم بود که صعود میکردیم. تقریبا تمام کسانی که امروز قصد قله کرده بودند برگشتند.  دوباره قله خودی نشون داد و تگرگ فرستاد به درشتی یک نخود. ولی ما به دماوند میخندیدم که هر کاری بکنی ما امشب روی قله میخوابیم. ده دقیقه بی خیال تگرگ ادامه دادیم اما بارش اونقدر زیاد شد که مجبور شدم برای پوشیدن کاپشن گورتکس کوله رو در بیارم. کاپشن و پوشیدم در عرض چند ثانیه همه جا سفید شد. میخواستم کوله رو بندازم پشتم و راه بیفتم که رعد و برق مهیبی زیر پامو خالی کرد.  انگار کنار گوشم بمب ترکوندند. صدای وحشتناکی داشت که قابل توصیف نیست. سریع کوله و باتوم ها را از خودم جدا کردم. دوستم که برای درآوردن بادگیرش اول مجبور شد کپسول گاز رو برداره به گفته خودش انگار برق داشت و همه چیز صدا ی جیز جیز !! میداد! همون لحظه رعد و برق بعدی با شدت بیشتر نزدیک ما به زمین برخورد کرد. دوستم فریاد بلندی کشید و کوله با وسایلش پخش زمین شد. هر چی تو دستش بود پرت کرده بود. بادگیرشو پوشید و  دوید. انگار وسط جهنم بودم با تمام استرسی که داشتم کوله ها رو جمع کردم و کشیدم زیر یک سنگ بزرگ و منم د فرااااااااااااااااااار !!  هر ده ثانیه میزد نمیدونم اسمشو صاعقه بزارم یا رعد و برق اما واقعا کوه میلرزید و قلوه سنگها زیادی از بالا میریخت. یکی از اون رعد و برق ها درست کنار من خورد. خوردم زمین. درد شدیدی در بازوی چپم احساس میکردم که مطمئنا به علت زمین خوردن نبود. دردی که بعدا تا پشت گردنم کشیده شد. در شرایط بحرانی بودم نمیدونستم بهترین راه کدومه. پناه گرفتن زیر یک سنگ ؟ ارتفاع کم کردن؟ از دره ها و بین دو یال فرود آمدن؟ حالا این دماوند بود که پیروزمندانه به ما میخندید!!... »

از وبلاگ : آناپورنا

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
    پيام ها    +