در خاطره‌ی پیروزی قیام مسلحانه‌ی مردم در 22 بهمن 57

سال‌ها گذشته است و حالا فقط می‌توان لبخندی زد ، چشم‌ها را بست و خود را رها کرد در خاطرات همواره زنده‌ی آن روزها . آن روزهای پرالتهاب ...


" یک‌شنبه 22 بهمن 57 . تهران  روز خود را با دود و آتش و صدای گلوله آغاز می‌کند .مردم با سنگرهای خیابانی ، G3 های غنیمتی و ردیف کوکتل مولوتف‌های دستی برای در هم شکستن آخرین مقاومت‌های حکومت فقر و فساد و استبداد شاهنشاهی می‌جنگند . خبرهای قیام مسلحانه ی مردم ،که از روز شنبه آغاز شده است، به سرعت در همه جای شهر پخش می‌شود . شورش همافران ، سقوط پادگان نیروی هوائی ، تصرف تعدادی از کلانتری‌ها ... 

 

یک‌شنبه 22 بهمن 57 . میدان باغشاه ، خیابان سپه ، حدود ساعت 10 صبح . می‌خواهم خود را به محل ساختمان شهربانی و آن قرارگاه معروف کمیته مشترک ضدخرابکاری برسانم اما عبور از مقابل کاخ مرمر چندان ساده نیست . صدای رگبار گلوله‌ها حتی برای لحظه‌ای هم قطع نمی‌شود . نیروهای مستقر در کاخ به شدت مقاومت می‌کنند . باید تا می‌توانی سینه خیر بروی یا درخت به درخت پناه بگیری . به خیابان پهلوی می‌رسم ... آژیر آمبولانس‌ها ، رفت و آمد پرشتاب پیکان‌هائی که لوله‌ی اسلحه‌ها از پنجره‌شان بیرون زده ، وانت‌هائی که _ سنگین شده از افراد مسلح _ به سختی خود را از سربالائی خیابان پهلوی بالا می‌کشند ... خبرها به سرعت در همه جای شهر پخش می‌شود . عشرت آباد کمک می‌خواد ! رادیو تلویزیون کمک می‌خواد ! اوین کمک می‌خواد ! ... و برای سقوط این آخرین بندهای دیکتاتوری شاه همه می‌شتابند ... موتور سواری مقابلم می‌ایستد . حدود 25 سال دارد و یک تیربار ام ژ آ 3 را در وضعیتی نامتعادل به ترک موتورش و نواری از فشنگ به دور شانه ها وکمرش بسته است . می‌گوید :
_ کمکم می‌کنی ؟
_ چرا که نه . حتما
_ کجا بریم ؟
_ شهربانی نزدیکه . مثه اینکه کمک می‌خواد
_ بریم

 

به طرف حسن آباد می‌رویم . تیربار در بغلم سنگینی می‌کند . می‌گوید : مال کلانتری ابوسعیده . دیروز گرفتیمش... می‌خواهم بگویم : می‌دونم . دیروز اونجا بودم . خودم بچه‌ی ابوسعیدم ... اما فقط می‌پرسم : اسمت چیه ؟ و می‌گوید : " نادر " ... از شلوغی مقابل بیمارستان سینا هم می‌گذریم . نرسیده به آن سر در بزرگ باغ ملی ، موتورش را در گوشه‌ای رها می‌کند و به طرف ساختمان شهربانی می‌رویم . ورود به محوطه باغ ملی امکان ندارد . نیروهائی از پشت بام ساختمان بزرگ شهربانی به طرف مردم تیراندازی می‌کنند ... به سرعت و در گوشه‌ای از سمت راست "سردرباغ ملی" مستقر می‌شویم . تنها نیستیم اما نفوذ به محوطه‌ی کاملا بسته‌ی آنجا خیلی سخت است . تیر خوردن سه نفر را مقابل چشمان خود می‌بینم . از پشت بام و از موضعی کاملا مسلط هر جنبنده‌ای را هدف قرار می‌دهند ... سا‌ختمان شهربانی حوالی ظهر سقوط می‌کند و مردم از هر سو به طرف آن هجوم می‌برند ... دیگر حتی یک گلوله هم نداریم ... می‌خواهم به طرف "‌کمیته مشترک‌" بروم . خبری با فریاد در همه جا می‌پیچد : باغشاه کمک می‌خواد ! نادر می‌گوید :
_ زود باش بریم
_ گلوله چی ؟ هیچی نداریم
_ جور می‌شه . پیدا می‌کنیم . زود باش بریم

 



" کمیته مشترک " را فراموش می‌کنم . دوباره در خیابان سپه و این بار به طرف غرب می‌رویم . مقابل بیمارستان سینا همچنان شلوغ و آشفته است و برای عبور از مقابل کاخ مرمر این بار مشکلی نداریم . کاخ سقوط کرده است ... به میدان باغشاه می‌رسیم ... نبردی در کار نیست ... پادگان سقوط کرده است ... دانشکده ی افسری هم ... با نادر برای بدست آوردن فشنگ‌های تیربار همه جا را جست و جو می‌کنیم ... حدود ساعت 16 به طرف ساختمان رکن 2 ارتش در خیابان پاستور می‌رویم . خبرهای قیام مسلحانه‌ی مردم به سرعت در همه جای شهر پخش می‌شود ... سقوط پادگان عشرت آباد ، جمشیدیه ، ساختمان رادیو و تلویزیون ، زندان اوین و ...



و تهران ، که روز خود را در یک‌شنبه 22 بهمن 57 با پیروزی بزرگ مردم به پایان می‌برد! »



سال‌ها گذشته است اما 22 بهمن برای نسل 57 این سرزمین هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود . نسلی که در جریان جنبش‌های خیابانی سال 57 متولد شد و بلوغ و هویت خود را در میانه‌ی صفیر گلوله‌ها و پرتاب گازهای اشک آور و آتش کوکتل مولوتف‌های دستی یافت . نسلی که آرمان‌هائی انسانی را دنبال می‌کرد و این شهامت را داشت که برای آن تا پای جان بجنگد...

فرامرز نصیری

 

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
    پيام ها    +