به مناسبت سالگرد حادثه ی غار پـراو !

اولين بار گروهی از مهندسين و زمين شناسان انگليسی که در ارتفاعات زاگرس به عمليات نقشه برداری و تحقيقات علمی مشغول بودند ، با مشاهده دهانه غار پراو ، همچنين بافت زمين شناسيك منطقه ، احتمال  به وجود غاری عظيم در محل داده و آنرا بعدها  در كتاب جويبارهای زاگرس ، كه حاوی اطـــــلاعات و پژوهـــــش های علمی آنان بود ،  برای همگان مطرح می كنند . با انتشار اين كتاب و اشاره به احتمال وجود غاری عظيم در رشته كوه پراو ، انجمن غارشناسی انگلستان تصميم می گيرد با اعزام گروهي از زبده ترين غارنوردان خود ، برای كشف آن اقدام كند . دوم شهريور ۱۳۵۰ گروهي يازده نفره از غارنوردان انگليسی به سرپرستی جان ميدلتون وارد كرمانشاه شده و پس از جستجو ، شناسايی و بررسی های فراوان ، در سی ام شهريور عمليات اصلی اكتشاف غار پراو را آغاز می كنند . آنان با چند روز فعاليت شگفت انگيز، موفق به پيشروی تا انتهای چاه ۲۶ و رسيدن به عمق ۷۵۱ متری غار می شوند و ادامه فعاليت را،به تصور نياز به تجهيزات بيشتر،به سال بعد موكول كرده و با عنوان نخستين كاشفان غار پراو  به كشور خود باز می گردند . سی ام مرداد ۱۳۵۱ دومين گروه انگليسي ها ، و اين بار به سرپرستی ديويد جادسون ، راه نفوذ به اعمـــــــــاق غار پراو را در پيـــش می گيرد . آنان جز تكــــميل تحقـــيقات گروه قبل ، به لحاظ پيــــشروی نمی توانند موفقيت بيشـــتری كسب كنند و در حوضـــــــچه ی انتهايی چاه ۲۶ به كار خود پايان می دهند . در سال ۱۳۵۲ تلاش غارنوردان لهستانی نيز حاصلی بيش از دو گروه قبلی نداشته و فقط با اعلام يك متر پيشروی بيشتر ، خود را درگير جنگی تبليغاتی با پيشگامان انگليسی اين غار می كنند . 

با اعلام كشف و پيمايش غار پراو در سال ۱۳۵۱ توسط انگليسی ها ، تلاش وفعاليت كوهنوردان و غارنوردان ايرانی نيز برای دستيابی به اين پديده ي شگفت انگيز ، با شكوه و استثنايی آغاز می شود . و پس از تجربه ي نزديك به دو دهه شكست و ناكامی ، سرانجام در مهر ماه ۱۳۷۰  طلسم ۱۸ ساله ی اين غار برای ايرانيان شكسته می شود و سه نفر از اعضای كانون كوهــنوردان كرمانشاه  به نام های حشمت حيدريان ، بهمن مشتكوب  و منوچهر دهشت  با رسيدن به حوضچه ی انتهايی در چاه ۲۶ ، نام خود را به عنوان اولين فاتحان ايرانی غار پراو به ثبت می رسانند .

در پاييز ۱۳۷۲  محمد نوری و قدير يزدانی از گروه آرش تهران و سپس منوچهر شاهدوستی و هادی ميرزاپور  از گروه سه كل كرمانشاه  ، در پاييز ۱۳۷۴  امير زرين ، حسين كوهستانی و رضا نظام دوست از گروه آزادگان مشهد  و همچنين هادی رجايی فريد ، منصور اكبری ، فريبرز حسينی و رضا شهلايی از بهستون كرمانشاه، در پاييز ۱۳۷۸ مجتبی داوری و بهنام راشدی از كوهنوردان كرمانشاهی ،  در پاييز ۷۹ حسام كرمی ، صفدر ظهوری ، محسن هدايت و مرتضی زارع از گروه پگاه كرمانشاه ، و سرانجام در شهريور ۱۳۸۰ كاظم فريديان ، حميد نبوی و حميد يعقوبی از گروه دماوند تهران ، تمامی آن افراد و گروه هايی هستند كه تا قبل از حادثه ی پاييز  ۱۳۸۱ ، برای دستيابی به عميق ترين و دشوار ترين غار كشورمان، با موفقيت برنامه های خود را به پايان می برند .

رخداد اولين حادثه جدی در پيمايش غار پراو  برای محقق و غار شناس معروف كشورمان چنگيز شيخلی است كه در سال ۱۳۵۳ هنگام بيرون آمدن از چاه ۳۷ متری سوم  ــ اروئيكا ــ سقوط كرده و تا زمان رسيدن گروه امداد ، به مدت ۲۰ ساعت در حالت معلق باقی می ماند . و عجيب آنكه دومين حادثه مهم اين غار ، كه سقوط و درگذشت سعيد امينی از گروه آزادگان مشهد  در مهر ۱۳۷۶ بود ، نيز در چاه سوم روی می دهد .

 

 غار پراو ــ شادروان سعيد امينی قبل از حادثه

 

 

 

حادثه غار پراو ــ مهر ۱۳۸۱

صبح جمعه ۱۲/۷/۱۳۸۱ گروه اعزامی باشگاه دماوند شامل:كاظم فريديان ( سرپرست ) ، امير احمدی ، علی رحيمی ، ليلا اسفندياری ، ويكتوريا كيانی راد و رحيم دانايی ، بعد از پيوستن يوسف سوری نيا از گروه سه كل كرمانشاه ، حركت خود را از روستای چالابه در ۱۲ كيلومتری شرق كرمانشاه  و به قصد اجرای برنامه ي پيمايش كامل و تا انتهای غار پراو آغاز می كنند . عنوان و هدف اين برنامه در باشگاه دماوند ، ابتدا پاكسازی غار پراو  بود كه در آخرين روزهای باقيمانده به اجرای برنامه و به دليل انصراف تعدادی از داوطلبان ، لغو و بازديد كامل از غار جايگزين آن می شود . مطابق برنامه ريزی فريديان ، اعضای تيم به دو گروه ۴ و ۳ نفره تقسيم شده و صبح يكشنبه ۱۴/۷  گروه نخست يعنی فريديان ، دانايی ، اسفندياری و سوری نيا وارد غار می شوند  و با ثابت گذاری طناب در ۱۵ چاه و فيلمبرداری از مسير حركت  ، در ساعت ۳۰/۹ صبح دوشنبه ۱۵/۷ به پايين چاه ۲۶ و انتهای غار رسيده و بلافاصله بازگشت خود را آغاز می كنند . در همين روز ، گروه دوم نيز در حدود ساعت ۹ صبح و با سه ساعت تاخير نسبت به برنامه زمان بندی شده توسط سرپرست ، وارد غار شده و ساعت هفت بعدازظهر آن روز  در بالای چاه ۱۶با گروه اول كه در حال بازگشت بودند روبرو می شوند . در اين ديدار كاظم فريديان ضمن تذكری مبنی بر طی شدن زمان زياد برای گروه دوم و همچنين افزايش سختی ها در ادامه ی مسير ، با مشاهده عدم تمايل آنان برای بازگشت و اظهار رضايتی كه از وضعيت روحی و جسمی خود دارند ، موافقت خود را با ۵ ساعت پيشروی ديگر برای آنان اعلام می كند ... پس از ابراز تمايل و اعلام آمادگی كليه ی اعضای تيم دوم به پيشروی ، اينجانب موكدا از ايشان خواستم كه فرود خود را نهايتا تا ۵ ساعت ديگر ادامه دهند و در آن لحظه به هر كجای غار كه رسيده اند بازگردند (فريديان:مجموع گزارشات و تحقيقات و مستندات حادثه غار پراو ــ باشگاه دماوند ) و سپس دو گروه از يكديگر جدا می شوند .

اما اميراحمدی ، ويكتوريا كيانی راد و علی رحيمی با ادامه پيشروی در چاه های باقيمانده ، انگيزه های بيشتری را برای رسيدن به انتهای غار در خود می يابند و سرانجــــــام آنان نيز در ساعـــت ۵/۳ بامداد روز سه شنبه ۱۶/۷  در حوضچه ی چاه ۲۶ موفقيت خود را در پيـــــمايش كامـــــل غار پراو جشن می گيرند . البته شــــــــادی ويكتوريا بيــــــش از ديگران اسـت . ليلا اسفندياری  و  ويكتوريا كيانی راد  به عنــــوان اولين بانوان ايرانی موفق شده اند با دستيابی به آخرين عمق كشف شده ی غاری كه به لحاظ سختی ، عظمت و بزرگی ، نمونه ای بی نظير در ايران محسوب می شود ، نام خود را در تاريخ كوهنوردی و غارنوردی كشورمان به ثبت برسانند .

تيم دوم هنگام بازگشت خود به سوی دهانه ی غار و در چاه ۱۸ ، درگير حوادثی می شود كه طی آن ويكتوريا و امير جان خود را از دست می دهند . در روايت های علی رحيمی به عنوان تنها شاهد آن حوادث ، كــــه اولين بــــار در مجموع گزارشات ، تحقيقات و مستندات حادثه غار پراو ــ باشگاه دماوند ( ۱۳۸۱ ) و بار دوم در فصلنامه كوه شماره ۳۶ (۱۳۸۳) به چاپ رسيده است ، مرگ ويكتوريا در نتيجه ی سقوط از نيمه ی چاه ۱۸ و در ساعت ۶ بعدازظهر سه شنبه ۱۶/۷  و مرگ امير در ساعتی بين ۳۰/۲۱  الی ۲۲ همان روز و در بالای چاه ۱۸ بوده است ... عمليات سنگين و گسترده ی گروه های امداد و نجات ، برای خروج علی رحيمی كه در كنار پيكر امير و در بالای چاه ۱۸ باقی مانـــــده بود ، حدود ۵ روز به طول می انجامد و ۷ صبح سه شنــــبه ۲۳/۷ موفق می شوند او را به دهانه ی غار برسانند . كليه امور مربوط به تداركات ، سازماندهي، هماهنگي و اعزام گروه های نجات به داخل غار ، توسط ستاد امداد باشگاه دماوند كه در جان پناه پراو مستقر بود و به سرپرستی فتح اله كيايی ها  ( و سرپرستی فنی فرشاد خليلی ) انجام می گرفت . پس از اتمام عمليات امداد ، برنامه ی جابجايی پيكرهای ويكتوريا و امير آغاز می شود . روز ۵ شنبه ۲۵/۷ در شهر كرمانشاه و در جلسه ای با حضور كوهـــــنوردان صاحب نظر و كارشناس در مورد غار پراو  و  تعدادی از امداد گران فعال ، تصميم گرفته می شود با توجه به كمبود امــــــــــكانات فعلي و احتــــمال حوادث بعدي، آن دو پيكر در حفره ی انتهايی چاه ۱۸ و به صورت موقت دفن گردد كه اين عمليات نيز روز ۲۹ /۷ و طی ۷ ساعت توقف در پايين چاه ۱۸ صورت می پذيرد .

بررسی و نقد حادثه ی غار پراو  :

۱ ــ به نظرم اولين درس حادثه ی غار پراو ، آشكار شدن بنيان های كهنه و پوسيده ی آئين نامه ها و مصوباتی بود كه طبق آنها در باشگاه دمـــــــــــاوند نسبت به اعلام ، تائيد و اجــــــــرای برنامه ها اقدام می شد . طبق آئين نامه كميته فنی اين باشگاه ، وظيفه ی تائيد صلاحيت سرپرستان و اعضای شركت كننده در برنامه ها ، به عهده مسئول كميته می باشد و اينكه برای برنـــــــــامه غار پراو ، كاظم فريديان  ــ مسئول كميته فنی باشگاه در آن سال ــ خود نسبت به تائيد برنامه اش و صلاحيت اش به عنوان سرپرست و حضور ديگر نفرات شركت كننده اقدام كرد ، يك ضعف مشخص و اشتباهی محض در ساختارهای قانونی و تشكيلاتی باشگاه دماونـــد محسوب می شود . اعلام و اجرای برنامه توســــــط مسئول كميته فنی امری عادی و روزمره به شـــــمار می آيد  ولی آئين نامه كميته فنی فاقد پيش بينی های لازم برای چنين موارد طبــــيعی و توجـــــــــه و تقويت جنبه های نظـــــــارتی برای آن بود . البته شنيــــــده ام ( با اطمينان نمی گويم  چون بعد از اتمام دوره هيئت مديره ۱۳۸۱ ، از باشگاه دماوند استعفا دادم و از جريانات فعلی آن خبری ندارم ) در پی بحران های ناشی از حادثه غار پراو ، باشگاه دماوند حركتی جدی را برای تغيير و تحول در ساختارهای بنيادين خود آغاز كرده است .

۲ ــ به نظرم كاظـــــــم فريديان در اجرای اين برنامـــــــــــه مرتكب سه اشتباه عــــــــمده و اساسی شد . اول : عدم پيش بينی امداد رسانی برای حوادث احتمالی و فقدان طرح عملي برای آن . برنامه ي سال ۸۱ فريديان ، پنجمين برنامه ي اعلام شده ی غار پراو در باشگاه دماوند ــ در فاصله ی سال های ۷۹ تا ۸۱  ــ  بود و شايد سابقه و نحوه و كيفيت تائيد برنامه های قبلی  توسط مسئولين كميته های فنی وقت ، بتواند تا حدودی به تبيين اين نگاه ساده انگارانه به غار پراو ( كه كليت باشگاه دماوند را نيز در بر گرفته بود ) كمك كند : در سال ۸۰ تيم دو نفره ی رضا حبيبي و عباس جوادی كه قرار بود طي روشی ابداعی و با درجه ريسك بالا ( فرود ۱۵ چاه ، تنها با يك حلقه طناب و جا گذاری نخ كركره در كارگاه ها) و بدون پيش بينی و حضور تيم امداد به اجرای برنامه بپردازد  از مسئول كميته فنی آن سال (۱۳۸۰) تائيد و مجوز اجرا می گيرد و  يا تائيد تيم سه نفره فريديان در همان سال ، كه باز هم بدون پيش بينـــی های لازم برای حضور تيم امداد ، برنامه اجرا می شود  . آيا اين تلخ و تاسف بار نيست كه وقتی اولين گروه امداد و نجات خود را به محل حادثه ( چاه ۱۸ ) می رسانند از زمان مرگ ويكتوريا  ۶۸ ساعت و از مرگ امير  ۶۴ ساعت گذشته است ؟  دوم : گروه بندی نامناسب اعضای تيم  . در اولين تقسيم بندی اعلام شده به اعضای تيم ، رحيم دانايی ، ويكتوريا كيانی راد و امير احمدی  در يك گروه قرار داشتند اما با اعتراض ويكتوريا و امير ، فريديان قبول می كند كه علی رحيمی جای خود را به رحيم دانايی بدهد كه با توجه به در يك سطح بودن سن و تجربه های آنان ( ويكتوريا و امير و علی ، هر سه از اعضای ســـال ۷۹ و دارای حــــــــدود ۵/۲ سال تجربه فعاليــــــــــت جدی كوهنوردی ــ تشكيلاتی بودند ) به هيچ عنوان تصميمی درست و منطقی ــ بخصوص برای برنامه ای مانند غار پراو ــ  تلقی نمی شود . فريديان نبايد تسليم اصرار آنان می شد و می بايست قاطعيت خود را در تصميم درســــــت اوليه حفظ می كرد . حضور رحيم دانايی  ، با سن بالاتر و تجربه های بيشتر ، می توانست عاملی برای پيشگيری از بسياری حركات و تصميم های احساسی و خطر ساز باشد . آنجا كه اشتياق برای دستيابی به انتهای غار ، به ناديده گرفتن دستور عدم پيشروی بيش از ۵ ساعت می انجامد  ، آنجا كه پيش از رسيدن به انتهای غار بيشتر مواد غذايی و نوشيدنی و سوخت مصرف می شود و دغدغه ای برای بازگشت به مراتب دشوارتر وجود ندارد . آنجا كه پس از حادثه ی منجر به مرگ اول ، از حفظ آرامـــــش و خونســــردی برای يافتن بهتـــــرين راه حل خــــــبری نيست و ... حضور رحيم دانايی می توانست حضوری تعيين كننده و سرنوشت ساز باشد . سوم : عدم تعيين سرپرست برای تيم دوم  . اين يك اصل منطقی ، پذيرفته شده و انكار ناپذير در سرپرستی است كه وقتی در گروه  لزومی برای جدايی و تقسيم بوجود آمد ــ حالا به هر دليل ممكن ــ بايد از ميان نفرات موجود  هر دسته و گروه  ، يكي را برای سرپرستی تعيين كنيم تا تصميم گيرنده نهايی در مواقع لزوم و يا بحرانی باشد . بخاطر ناديده گرفتن اين اصل ساده و ضروری توسط فريديان و برای تيم دوم  ، ديگر فقدان احساس مسئوليت ، عدم رعايت جوانب احتياط و دورانديشی و  ... به نظر اجتناب ناپذير می آيد .

۳ ــ به نظرم در ريشه يابی خطاها و اشتباهاتی كه اعضای تيم دوم در جريان دستيابی به انتهای غار پراو مرتكب شدند و حتی آن سه خطای استراتژيك فريديان ، بايد به ساختار آموزشی باشگاه دماوند توجه كرد  . حادثه غار پراو نشان داد كه كميت و كيفيت تمامی فعاليت هايی كه در باشگاه دماوند و تحت عنوان كميته آموزش و يا دوره های تئوری و عملی آموزشی و ... در جريان بود ، می بايست به صورتی جدی مورد سوال و بازنگری قرار گيرد . براستی آموخته های امير احمدی ، ويكتوريا كيانی راد و علی رحيمی در طی دوران آزمايشی و آموزشی باشگاه دماوند در چه سطح و يا با چه كيفيتی بوده است كه هنگام اجرای برنامه ای مانند پيمايش غار پراو ، بايد شاهد چنين خطاها و اشتباهاتی باشيم ؟

۴ ــ اگر اين طبيعی است كه علی رحيمی حق دارد به عنوان يگانه شاهد زنده ، به روايت چگونگی حادثه غار پراو بپردازد ، پس بنظرم اين هم بايد طبيعی باشد كه ما حق داشته باشيم روايت او را بپذيريم يا نپذيريم  . اكنون دو سال از حادثه غار پراو می گذرد و من هنوز نتوانسته ام  با روايت علی رحيمی در باره سقوط ويكتوريا كنار بيايم و آنرا برای خود قابل درك كنم . هنوز نمی توانم بپذيرم كه ويكتوريا بدون اطلاع ، بدون كسب خبر و اطمينان از پايين چاه ۱۸،  اقدام به فرود كرده باشد . فرودی كه منجر به سقوط و مرگش شد : ... ولی امير می آمد پايين ... گفت كه خسته ام چشمم آنجا يك لحظه هيچ چيز را نديد از خستگی ... چند دقيقه اينجا استراحت كنم بعدا می روم ... داد زدم ويكتوريا تو می خواهی بروی ، برو  من امير را می آورم يا می خواهی بايست . درجا بزن . خودت را گرم كن ...بعد امير را بغل كردم ...امير را تا بغل كردم خوابيد .من گرمش می كردم . فشارش می دادم . خــــــودم هم خواب و بيدار بودم .......... يك دفعه صدای محكمی شنيدم ... ( روايت علی رحيمی در مجموع گزارشات ) ... حدود ۵ تا ۱۰ دقيقه گذشته بود كه صدای مهيب برخورد جسمی با كف غار را شنيدم ( روايت علی رحيمی در فصلنامه كوه ) ...بارها برای خود اين صحنه ها را مرور كرده ام . تيم دوم در بازگشت خود  به چاه ۱۸ رسيده است . خستگی ، گرسنگی ، بی خوابی ، احساس سرمای شديد بخاطر خيس بودن لباسها و ... در هر سه نفر به چشم می خورد . يومار زدن و از چاهی ۲۲ متری بالا رفتن در چنين شرايطی ، بايد براستی عملی طاقت فرسا و سنگين باشد . ويكتوريا چاه را يومار زده و اكنون در بالای آن قرار دارد . او چرا بايد بدون خبر و بطور ناگهانی  اقدام به فرود كند ؟ امير كه گفته فقط چند دقيقه  می خواهد استراحت كند ، علی كه چيزی در باره ماندگاری طولانی در پايين چاه ۱۸ به ويكتوريا نگفته است ، از زمان توقف امير و علی  هم که بيش از ۵ تا ۱۰ دقيقه  نگذشته  ، پس چرا ويكتوريا بايد اينگونه با شتاب و بدون اطمينان از ماندگاری طولانی آنها در پايين چاه ۱۸ و حتی بدون اطلاع و هماهنگی با آنها اقدام به بازگشت كند ؟  يعنی ويكتوريا به اين فرض ساده فكر نكرده بود كه خوب من اين چاه را فرود می روم و اگر بعد از چند دقيقه امير آماده برای صعود شد  بايد دوباره اين ۲۲ متر را يومار بزنم بيايم بالا ؟ در طی اين دو سال با سوالات بيشماری در ذهنم كلنجار رفته ام  و هيچگاه نتوانسته ام  به نقطه روشن و قانع كننده ای برسم . آيا علی با توجه به وضعيت نامناسب امير، تصميم به ماندگاری و استراحت طولانی در چاه ۱۸ گرفته بود و از ويكتوريا خواسته كه او هم پايين بيايد و حالا از اينكه مبادا مقصر سقوط او   شناخته شود به روايت فرود بی خبر و بدون اطلاعش می پردازد ؟ اولين شخصی كه در بالای چاه ۱۸ به علی رحيمی می رسد  رضا شهلايی است كه در باره چگونگی ماجرا از علی سوال هايی می كند و توسط خود او اولين روايت چگونگی حادثه غار پراو به تهران و به دبير باشگاه دماوند مخابره می شود . همان روايتی كه در روزنامه ايران و در مصاحبه با دبير باشگاه دماوند هم چاپ شد . آن روايت يكسره متفاوت از چيزی است كه اكنون علی رحيمی می گويد . اوايل زمستان سال ۸۱ و برای حل اين تناقض و ابهام عجيب ، تلفنی با رضا شهلايی در كرمانشاه  صحبت كردم  . می خواستم ببينم ريشه اين تناقض در كيست يا در كجاست .شهلايی ضمن تاكيد بر اينكه دقيقا همان چيزی را كه از زبان علی شنيده برای دبير باشگاه بيان كرده ، خواستار گذشتن از اين مسئله شد و اينكه فلانی بهر حال همواره چيزهايی وجود دارد كه بهتر است به آن پرداخته نشود . در اين دو سال و در همه جا از حالت اغما و بيهوشی علی رحيمی ، وقتی اولين نفــــــرات گــــــــروه امداد و نجات به او می رسند ( مثلا همين مقدمه فصلنامه كــــــــــوه شماره ۳۶ ) گفته اند و نوشته اند ، اما به نظر من اينگونه نمی آيد : ...خيلی گذشت . زمان را از دست داده بودم ..... ديدم سرو صدا می آيد . گفتم كاظم تويي؟ ديدم سروصدا بيشتر شد . گفتم كاظم تويي؟ صدايی گفت من رضا هستم . گفتم رضا شهلايی ؟ گفت آره . آمد بالای سرم . از من عكس گرفتند . از امير عكس گرفتند . گفتند اون يكی كجــــــاست ؟ گفــــــــتم ويكــــــتوريا كف چاه ۱۸ است . مرده است . قبـــــــــــل از امير مرده است...( مجموع گزارشات )... و در بغل او گريه كردم ... ...صندلی پايم كردند و بدنم را مالش دادند و گفتند كه بايد خودت كمك كنی تا تو را به بالا ببريم ....... هر كاری كه از من می خواستند بی اختيار انجام می دادم .... آنها كمك كردند مرا تا كمپ ۱۵ آوردند .... ( علی رحيمی ــ كوه شماره ۳۶ ) . آنطور كه خود علی می گويد نه به لحاظ هوش و حواس و نه به لحاظ جسمی دچار مشكل جدی و حادی نبوده است . ذهن او ، حتی در آن شرايط ،چنان فعال و هوشيار است كه می تواند از ميان همه ی رضا های ممكن، حدس درست به رضا شهلايی بزند !  همه سوال ها را می فهمد و پاسخ های منطــــــــقی هم می دهد . علی را تا چاه ۱۵ حمل نكرده اند و يا  نكشيده اند . آنها فقط كمك كرده اند تا او به استراحتگاه چاه  ۱۵ برسد.چنين فردی نمی تواند در حالت اغما يا بيهوشی باشد .بهرحال اميدوارم ـــ از صميم قلب اميدوارم ــ علی رحيمی روزی برای اين نكات مبهم و اين پرسش ها پاسخی روشن و شايسته بدهد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آرشيو وبلاگ : در ستايش سکوت و سپيدی

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦
    پيام ها    +