درفک ، یک خاطره ی مرگبار ...

" ... بهزاد پسر “بهروز برزو” مدام در آن ساعات می گفت: “خواهش می کنم  یکی به من چند تا سیلی محکم بزنه تا من از این خواب بیدارشم  چرا این خواب تموم نمی شه”… کبری را از ۵۰ متری کلبه جیرانی کول کردیم و پایین آوردیم… از فرخنده بگویم که در نزدیکی های کلبه دیگر صدایی از او شنیده نشد. برای احیای حیات وی تلاش زیادی بخصوص توسط خانم های همنورد آنجا صورت گرفت . گویا یک لحظه نفسش بالا آمد ولی دوباره رفت و دیگر برنگشت… همه این اتفاقات به صورت تصاویری غیر قابل باور در جلوی چشمان ما در حال حرکت بود و این در حالی بود که روز قبل ما در همان کلبه همگی دور هم جمع بودیم و ناهار خوردیم و با خنده و شوخی لحظات خیلی خوبی را با هم گذرانده بودیم درحالی که ساعاتی  بعد سه نفر از همان همنوردانی که پیش ما بودند و به حق نقش ویژه ای در سرخوشی و شادابی صعود تا لحظه اتفاق داشتند ، بی حرکت در کنارمان انگار به خواب رفته بودند و ما درمانده بودیم که چه کار کنیم و البته زنده یاد هادی هم که با فریاد “زنده باد زندگی ” در شیار “پهن دشت” جاودانه شده بود ... "

 

 

متن کامل را در سایت گروه کوه نوردی تیلار بخوانید

 

 

 
 
 
 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳
    پيام ها    +