خنده‌های آب

 

وقتی بچه بودم خاک‌بازی و آب‌بازی شیرین‌ترین کاری بود که مدام به آن مشغول بودم. ساعت‌ها و گاه تمام روز از آفتاب تا آفتاب سرم به ساختن گرم بود. بلد بودم با تنهایی‌هام کنار بیایم، خاک و آب هم همیشه فراوان بود. خانه می‌ساختم با پنجره‌های بسیار، شهر می‌ساختم با خیابان‌های زیاد و درخت‌های فراوان، و دور شهرم خندق داشت با قایق‌های کاغذی که روی آب دور شهر می‌گشت.

آب شهرم را از چشمه‌ی باغ پدربزرگ تأمین می‌کردم، چشمه‌ای که در واقعیت و تخیلم همواره و هنوز می‌خندد و در جویباری روان می‌شود تا مسیری طولانی را در آن باغ طی کند.

وقتی کار ساختمان شهر تمام می‌شد، شاخه‌ای کوچک از آن جویبار جدا می‌کردم که خندق شهر مرا دور بزند و بعد به جویبار بازگردد. و صدای آب همه‌ی زندگی بود؛ احساس می‌کردم همه چیز واقعیت دارد، دروغ نیست، فریب نیست، حقیقت زندگی و شادمانی است.

گاهی همینجور که از پنجره‌ی خانه‌ام مشغول تماشای شهر بودم و به این فکر می‌کردم کجاش را چه کنم که قشنگ‌تر شود، ناگاه می‌دیدم آب جریان ندارد. صدای خنده و شاد آب قطع شده، خندق شهرم خشک است، و قایق‌های رنگی در گل نشسته‌اند. توی دلم به چشمه می‌گفتم: «تو منو دوست نداری.»

مسیر آب را دنبال می‌کردم می‌رفتم می‌رفتم تا جایی که آب هرز می‌رفت، جایی که زمین دهن باز کرده بود و خنده‌های شهرم را می‌دزدید؛ دهنی که آب را در خاک غرق می‌داد، و خوشبختی را از شهرم می‌گرفت.

باز با بیل و کلنگ کوچکم دست به‌کار می‌شدم تا دهن دزد را از خاک پر کنم و آّب را به جریان بیندازم. خداخدا می‌کردم هنوز از روز باقی باشد که وقتی به خانه می‌روم، تا وقتی که می‌خوابم صدای خنده‌ی آب را بشنوم، وگرنه شبم سیاه و خوابم تلخ می‌شد.

 

دلم می‌خواست صبح که به شهرم برمی‌گردم، صدای خنده‌های آب را دور شهرم ببینم، و به چشمه بگویم: «تو منو دوست داری.»

 

عباس معروفی

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
    پيام ها    +