بار رنج ترا و بار بی ثمری این به دوش کشیدن ها

... و من خورشید را نگاه کردم که در اوج بود و راه را که در میان تپه ها گم می شد .

_ ظهر هنگام است و راه دراز ، مددی تا این سنگ را از این راه کوهستانی به آن سوی تپه ها برسانیم .

_ من خسته ام ، برادر ، پشت مرا سنگی گرانتر از سنگ تو دو تا کرده است ، سنگی که دمی حتی نمی توان آن را بر صخره ای گذاشت و راه طی شده را نگریست .

_ برادر ، بر پشت تو سنگی نیست .

_ و اگر بود غمی نبود ، که سنگ ترا می توان به مدد دستی و هلا گفتنی بر پشت کشید و به آن سوی تپه ها برد و آنگاه دمی آسود ، اما ...

_ اما چه ، برادر ؟

_ سنگ من با هر گام و هر نفس بیشتر و بیشتر سنگین می شود . و این خسته گی پا و دست نیست که بار را بیشتر سنگین می کند که بار دریغ و گذشتن است و اینکه می دانم که دیگر بازگشتی نیست تا این صخره ی سفید را دوباره ببینم و سنگ ترا حتی . می بینی برادر ، من همه ی این سلسه جبال را بر دوش می کشم .

_ پس ، برادر ، بگذار همتی کنیم و بار ترا به دوش بکشیم .

_ نه ، برادر ، منم ، تنها منم که باید تا گورستان آن سوی تپه ها و کوشک ها این همه را به دوش بکشم و حتی بار رنج ترا و بار بی ثمری این به دوش کشیدن ها را .

_ پس برادر ، بدرود !

 

.

متن : هوشنگ گلشیری

عکس : فرامرز نصیری

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳
    پيام ها    +