حکایت کلاغ ها ...

 

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.» دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»  گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.» آنگاه من از پیشِ او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.  هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

.

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
    پيام ها    +