همین نم نم باران ...

 یک جاهایی، یک لحظه‌هایی برای خواستن و نگه‌داشتن کسی دنبال دلیل می‌گردی. هر هزینه‌ای می‌کنی، پای هر مکافاتی می‌ایستی، به هر بلایی تن می‌دهی، هر چیزی را دلیلی می‌خوانی، هر موجودی را شاهدی می‌دانی تا زمینی که زیر پای توست یقین حاصل کند که او مال توست، و نبض زندگی با یاد او می‌تپد.

همین آسمان آبی پهناور که هوایش برای ریه‌های تو کم می‌آید گاه، و گاه با ستاره‌ها با ماه نشان می‌گذاری برای راه.

همین نم نم باران که دلت می‌خواهد در خیابانی تا ته دنیا تو را بدرقه کند، و نقطه نقطه‌ی سرت را ببوسد؛

همین آفتاب پاییزی نرم که گرم می‌کند دلت را، به هر طرف می‌چرخی پولک‌هاش به چشم‌هات لبخند می‌زند؛

همین رنگ نارنجی برگ که وقتی پا می‌گذاری در حاشیه‌ی پیاده‌رو عطر تمام باغ‌های پرتقال را در رگ‌هات می‌دواند؛

همین سنگ صیقلی کنار اقیانوس که دست و نفس و نگاه آدمی از راهی دور دلش را به آن مُهر کرده تا در دست‌های تو بگذارد، و همان لحظه با برق نگاهت دلش بریزد؛

همین درخت، همین پنجره، همین بهانه‌های کوچک، و هزار بهانه‌ی دیگر بزرگ می‌شود، قد می‌کشد، شاهد و دلیلی ست برای خواستن او.

زمان می‌گذرد. نه. زمان ایستاده است، تو می‌گذری...

یک وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی همین چیزها، دقیقاً همین بهانه‌ها دلیل‌های محکمی می‌شود برای نخواستن او. هر هزینه‌ای می‌سازی، هر بلایی سرش می‌آوری، هر مکافاتی را علم می‌کنی، هر موجودی را شاهد می‌گیری، و "هر داستانی می‌سازی" تا به او بقبولانی که هیچ مناسبتی باهاش نداری، و اصلاً زبان همدیگر را نمی‌فهمید، نه. نمی‌شود لطفاً. همه چیز شاهد است، و اینهمه دلیل؛

همین آسمان گشاد بی دروپیکر که مرام ندارد، پرنسیپ ندارد، وفا ندارد، فضای بی سر و تهی که نگاه را آواره می‌کند؛

همین باران چسبنده که هر قطره‌اش مثل پس گردنی فرود می‌آید به پشت موها، خیس می‌شوی، خسته می‌شوی؛

همین تیغ آفتاب همین خنجر بی غلاف همین جهنم چرخان که هیچوقت به موقع نیست؛

همین رنگ نارنجی برگ‌های مچاله که دیگر هیچ نُماد و نُمود سرسبزی در آن نیست و مثل ماتم بر سرت می‌ریزد؛

همین سنگ صیقلی کنار اقیانوس که هرچه از اینجا و آنجا جمع‌شان می‌کنی و در سطل آشغال می‌ریزی باز هم هست، تمام نمی‌شود؛

 

همین درخت، همین پنجره، همین بهانه‌های کوچک، و هزار بهانه‌ی دیگر قد می‌کشد، شاهد و دلیلی ست برای نخواستن و نداشتن او. حرف‌هاش کنایه و خنجر می‌شود، کارهاش بوی نفت می‌دهد...

 

عباس معروفی

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيام ها    +