آنا فراهانی: سفرنامه ای خواندنی و جذاب

 

 آنا فراهانی و امین معین بر فراز مون بلان

" ... از اینجا به بعد دیگر از برف نرم خبری نیست. می بایست با کوله های سنگین دوباره دست به سنگ شویم با این وضعیتِ پاهام بعید می دونستم به پایین برسم.  اگه به خاطر هزینه اش نبود حتما و قطعا با هلی کوپتر برمی گشتم.  دوباره درد در تمام وجودم پیچید.حتی قسمتی از مسیر را ترجیح دادم پابرهنه فرود بیام ولی سرعتمو کم کرده بود. ساعت 4 عصر بود و آخرین ترن راس ساعت 5 حرکت می کرد  و اگه بهش نمی رسیدیم 7- 6 ساعت دیگه باید پیاده می رفتیم. بنابراین عزممو جزم کردم و کفشامو پوشیدم. امین کوله ام را گرفت و روی کوله خودش گذاشت و گفت فقط تا می تونی برو که به قطار برسیم. آخرین لحظات به ترن که اتفاقا خییلی هم شلوغ بود رسیدم. مامور خط وقتی منو از دور لنگان لنگان دیده بود جلو آمد و به فرانسوی یک چیزایی گفت. اول فکر کردم اشتباه گرفته  ولی بعد فهمیدم اومده منو خارج از نوبت صف ببره توی قطار که بشینم روی صندلی. دیگران هم نه غر زدند و نه اعتراضی کردند. اونجا باز هم اشکام جاری شد ولی ایندفه نه بخاطر درد. بخاطر انسان دوستی و ادب و... "

 

متن کامل این سفرنامه ی جالب را در وبلاگ آناپورنا بخوانید

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
    پيام ها    +