در سالگرد حادثه ی غار پراو

 

  

اولین بار گروهی از مهندسین و زمین شناسان انگلیسی که در ارتفاعات زاگرس به عملیات نقشه برداری و تحقیقات علمی مشغول بودند ، با مشاهده دهانه غار پراو ، همچنین بافت زمین شناسیک منطقه ، احتمال  به وجود غاری عظیم در محل داده و آنرا بعدها  در کتاب جویبارهای زاگرس ، که حاوی اطـــــلاعات و پژوهـــــش های علمی آنان بود ،  برای همگان مطرح می کنند . با انتشار این کتاب و اشاره به احتمال وجود غاری عظیم در رشته کوه پراو ، انجمن غارشناسی انگلستان تصمیم می گیرد با اعزام گروهی از زبده ترین غارنوردان خود ، برای کشف آن اقدام کند . دوم شهریور ۱۳۵۰ گروهی یازده نفره از غارنوردان انگلیسی به سرپرستی جان میدلتون وارد کرمانشاه شده و پس از جستجو ، شناسایی و بررسی های فراوان ، در سی ام شهریور عملیات اصلی اکتشاف غار پراو را آغاز می کنند . آنان با چند روز فعالیت شگفت انگیز، موفق به پیشروی تا انتهای چاه ۲۶ و رسیدن به عمق ۷۵۱ متری غار می شوند و ادامه فعالیت را،به تصور نیاز به تجهیزات بیشتر،به سال بعد موکول کرده و با عنوان نخستین کاشفان غار پراو  به کشور خود باز می گردند . سی ام مرداد ۱۳۵۱ دومین گروه انگلیسی ها ، و این بار به سرپرستی دیوید جادسون ، راه نفوذ به اعمـــــــــاق غار پراو را در پیـــش می گیرد . آنان جز تکــــمیل تحقـــیقات گروه قبل ، به لحاظ پیــــشروی نمی توانند موفقیت بیشـــتری کسب کنند و در حوضـــــــچه ی انتهایی چاه ۲۶ به کار خود پایان می دهند . در سال ۱۳۵۲ تلاش غارنوردان لهستانی نیز حاصلی بیش از دو گروه قبلی نداشته و فقط با اعلام یک متر پیشروی بیشتر ، خود را درگیر جنگی تبلیغاتی با پیشگامان انگلیسی این غار می کنند . 

با اعلام کشف و پیمایش غار پراو در سال ۱۳۵۱ توسط انگلیسی ها ، تلاش وفعالیت کوه نوردان و غارنوردان ایرانی نیز برای دستیابی به این پدیده ی شگفت انگیز ، با شکوه و استثنایی آغاز می شود . و پس از تجربه ی نزدیک به دو دهه شکست و ناکامی ، سرانجام در مهر ماه ۱۳۷۰  طلسم ۱۸ ساله ی این غار برای ایرانیان شکسته می شود و سه نفر از اعضای کانون کوه نوردان کرمانشاه  به نام های حشمت حیدریان ، بهمن مشتکوب  و منوچهر دهشت  با رسیدن به حوضچه ی انتهایی در چاه ۲۶ ، نام خود را به عنوان اولین فاتحان ایرانی غار پراو به ثبت می رسانند .

در پاییز ۱۳۷۲  محمد نوری و قدیر یزدانی از گروه آرش تهران و سپس منوچهر شاهدوستی و هادی میرزاپور  از گروه سه کل کرمانشاه  ، در پاییز ۱۳۷۴  امیر زرین ، حسین کوهستانی و رضا نظام دوست از گروه آزادگان مشهد  و همچنین هادی رجایی فرید ، منصور اکبری ، فریبرز حسینی و رضا شهلایی از بهستون کرمانشاه، در پاییز ۱۳۷۸ مجتبی داوری و بهنام راشدی از کوه نوردان کرمانشاهی ،  در پاییز ۷۹ حسام کرمی ، صفدر ظهوری ، محسن هدایت و مرتضی زارع از گروه پگاه کرمانشاه ، و سرانجام در شهریور ۱۳۸۰ کاظم فریدیان ، حمید نبوی و حمید یعقوبی از گروه دماوند تهران ، تمامی آن افراد و گروه هایی هستند که تا قبل از حادثه ی پاییز  ۱۳۸۱ ، برای دستیابی به عمیق ترین و دشوار ترین غار کشورمان، با موفقیت برنامه های خود را به پایان می برند .

 

رخداد اولین حادثه جدی در پیمایش غار پراو  برای محقق و غار شناس معروف کشورمان چنگیز شیخلی است که در سال ۱۳۵۳ هنگام بیرون آمدن از چاه ۳۷ متری سوم  ــ اروئیکا ــ سقوط کرده و تا زمان رسیدن گروه امداد ، به مدت ۲۰ ساعت در حالت معلق باقی می ماند . و عجیب آنکه دومین حادثه مهم این غار ، که سقوط و درگذشت سعید امینی از گروه آزادگان مشهد  در مهر ۱۳۷۶ بود ، نیز در چاه سوم روی می دهد .

 

 

حادثه غار پراو ــ مهر ۱۳۸۱

صبح جمعه ۱۲/۷/۱۳۸۱ گروه اعزامی باشگاه دماوند شامل:کاظم فریدیان ( سرپرست ) ، امیر احمدی ، علی رحیمی ، لیلا اسفندیاری ، ویکتوریا کیانی راد و رحیم دانایی ، بعد از پیوستن یوسف سوری نیا از گروه سه کل کرمانشاه ، حرکت خود را از روستای چالابه در ۱۲ کیلومتری شرق کرمانشاه  و به قصد اجرای برنامه ی پیمایش کامل و تا انتهای غار پراو آغاز می کنند . عنوان و هدف این برنامه در باشگاه دماوند ، ابتدا پاکسازی غار پراو  بود که در آخرین روزهای باقیمانده به اجرای برنامه و به دلیل انصراف تعدادی از داوطلبان ، لغو و بازدید کامل از غار جایگزین آن می شود . مطابق برنامه ریزی فریدیان ، اعضای تیم به دو گروه ۴ و ۳ نفره تقسیم شده و صبح یکشنبه ۱۴/۷  گروه نخست یعنی فریدیان ، دانایی ، اسفندیاری و سوری نیا وارد غار می شوند  و با ثابت گذاری طناب در ۱۵ چاه و فیلمبرداری از مسیر حرکت  ، در ساعت ۳۰/۹ صبح دوشنبه ۱۵/۷ به پایین چاه ۲۶ و انتهای غار رسیده و بلافاصله بازگشت خود را آغاز می کنند . در همین روز ، گروه دوم نیز در حدود ساعت ۹ صبح و با سه ساعت تاخیر نسبت به برنامه زمان بندی شده توسط سرپرست ، وارد غار شده و ساعت هفت بعدازظهر آن روز  در بالای چاه ۱۶با گروه اول که در حال بازگشت بودند روبرو می شوند . در این دیدار کاظم فریدیان ضمن تذکری مبنی بر طی شدن زمان زیاد برای گروه دوم و همچنین افزایش سختی ها در ادامه ی مسیر ، با مشاهده عدم تمایل آنان برای بازگشت و اظهار رضایتی که از وضعیت روحی و جسمی خود دارند ، موافقت خود را با ۵ ساعت پیشروی دیگر برای آنان اعلام می کند ... پس از ابراز تمایل و اعلام آمادگی کلیه ی اعضای تیم دوم به پیشروی ، اینجانب موکدا از ایشان خواستم که فرود خود را نهایتا تا ۵ ساعت دیگر ادامه دهند و در آن لحظه به هر کجای غار که رسیده اند بازگردند (فریدیان:مجموع گزارشات و تحقیقات و مستندات حادثه غار پراو ــ باشگاه دماوند ) و سپس دو گروه از یکدیگر جدا می شوند .

اما امیراحمدی ، ویکتوریا کیانی راد و علی رحیمی با ادامه پیشروی در چاه های باقیمانده ، انگیزه های بیشتری را برای رسیدن به انتهای غار در خود می یابند و سرانجــــــام آنان نیز در ساعـــت ۵/۳ بامداد روز سه شنبه ۱۶/۷  در حوضچه ی چاه ۲۶ موفقیت خود را در پیـــــمایش کامـــــل غار پراو جشن می گیرند . البته شــــــــادی ویکتوریا بیــــــش از دیگران اسـت . لیلا اسفندیاری  و  ویکتوریا کیانی راد  به عنــــوان اولین بانوان ایرانی موفق شده اند با دستیابی به آخرین عمق کشف شده ی غاری که به لحاظ سختی ، عظمت و بزرگی ، نمونه ای بی نظیر در ایران محسوب می شود ، نام خود را در تاریخ کوهنوردی و غارنوردی کشورمان به ثبت برسانند .

تیم دوم هنگام بازگشت خود به سوی دهانه ی غار و در چاه ۱۸ ، درگیر حوادثی می شود که طی آن ویکتوریا و امیر جان خود را از دست می دهند . در روایت های علی رحیمی به عنوان تنها شاهد آن حوادث ، کــــه اولین بــــار در مجموع گزارشات ، تحقیقات و مستندات حادثه غار پراو ــ باشگاه دماوند ( ۱۳۸۱ ) و بار دوم در فصلنامه کوه شماره ۳۶ (۱۳۸۳) به چاپ رسیده است ، مرگ ویکتوریا در نتیجه ی سقوط از نیمه ی چاه ۱۸ و در ساعت ۶ بعدازظهر سه شنبه ۱۶/۷  و مرگ امیر در ساعتی بین ۳۰/۲۱  الی ۲۲ همان روز و در بالای چاه ۱۸ بوده است ... عملیات سنگین و گسترده ی گروه های امداد و نجات ، برای خروج علی رحیمی که در کنار پیکر امیر و در بالای چاه ۱۸ باقی مانـــــده بود ، حدود ۵ روز به طول می انجامد و ۷ صبح سه شنــــبه ۲۳/۷ موفق می شوند او را به دهانه ی غار برسانند . کلیه امور مربوط به تدارکات ، سازماندهی، هماهنگی و اعزام گروه های نجات به داخل غار ، توسط ستاد امداد باشگاه دماوند که در جان پناه پراو مستقر بود و به سرپرستی فتح اله کیایی ها  ( و سرپرستی فنی فرشاد خلیلی ) انجام می گرفت . پس از اتمام عملیات امداد ، برنامه ی جابجایی پیکرهای ویکتوریا و امیر آغاز می شود . روز ۵ شنبه ۲۵/۷ در شهر کرمانشاه و در جلسه ای با حضور کوهـــــنوردان صاحب نظر و کارشناس در مورد غار پراو  و  تعدادی از امداد گران فعال ، تصمیم گرفته می شود با توجه به کمبود امــــــــــکانات فعلی و احتــــمال حوادث بعدی، آن دو پیکر در حفره ی انتهایی چاه ۱۸ و به صورت موقت دفن گردد که این عملیات نیز روز ۲۹ /۷ و طی ۷ ساعت توقف در پایین چاه ۱۸ صورت می پذیرد .

بررسی و نقد حادثه ی غار پراو  :

۱ ــ به نظرم اولین درس حادثه ی غار پراو ، آشکار شدن بنیان های کهنه و پوسیده ی آئین نامه ها و مصوباتی بود که طبق آنها در باشگاه دمـــــــــــاوند نسبت به اعلام ، تائید و اجــــــــرای برنامه ها اقدام می شد . طبق آئین نامه کمیته فنی این باشگاه ، وظیفه ی تائید صلاحیت سرپرستان و اعضای شرکت کننده در برنامه ها ، به عهده مسئول کمیته می باشد و اینکه برای برنـــــــــامه غار پراو ، کاظم فریدیان  ــ مسئول کمیته فنی باشگاه در آن سال ــ خود نسبت به تائید برنامه اش و صلاحیت اش به عنوان سرپرست و حضور دیگر نفرات شرکت کننده اقدام کرد ، یک ضعف مشخص و اشتباهی محض در ساختارهای قانونی و تشکیلاتی باشگاه دماونـــد محسوب می شود . اعلام و اجرای برنامه توســــــط مسئول کمیته فنی امری عادی و روزمره به شـــــمار می آید  ولی آئین نامه کمیته فنی فاقد پیش بینی های لازم برای چنین موارد طبــــیعی و توجـــــــــه و تقویت جنبه های نظـــــــارتی برای آن بود . البته شنیــــــده ام ( با اطمینان نمی گویم  چون بعد از اتمام دوره هیئت مدیره ۱۳۸۱ ، از باشگاه دماوند استعفا دادم و از جریانات فعلی آن خبری ندارم ) در پی بحران های ناشی از حادثه غار پراو ، باشگاه دماوند حرکتی جدی را برای تغییر و تحول در ساختارهای بنیادین خود آغاز کرده است .

۲ ــ به نظرم کاظـــــــم فریدیان در اجرای این برنامـــــــــــه مرتکب سه اشتباه عــــــــمده و اساسی شد . اول : عدم پیش بینی امداد رسانی برای حوادث احتمالی و فقدان طرح عملی برای آن . برنامه ی سال ۸۱ فریدیان ، پنجمین برنامه ی اعلام شده ی غار پراو در باشگاه دماوند ــ در فاصله ی سال های ۷۹ تا ۸۱  ــ  بود و شاید سابقه و نحوه و کیفیت تائید برنامه های قبلی  توسط مسئولین کمیته های فنی وقت ، بتواند تا حدودی به تبیین این نگاه ساده انگارانه به غار پراو ( که کلیت باشگاه دماوند را نیز در بر گرفته بود ) کمک کند : در سال ۸۰ تیم دو نفره ی رضا حبیبی و عباس جوادی که قرار بود طی روشی ابداعی و با درجه ریسک بالا ( فرود ۱۵ چاه ، تنها با یک حلقه طناب و جا گذاری نخ کرکره در کارگاه ها) و بدون پیش بینی و حضور تیم امداد به اجرای برنامه بپردازد  از مسئول کمیته فنی آن سال (۱۳۸۰) تائید و مجوز اجرا می گیرد و  یا تائید تیم سه نفره فریدیان در همان سال ، که باز هم بدون پیش بینـــی های لازم برای حضور تیم امداد ، برنامه اجرا می شود  . آیا این تلخ و تاسف بار نیست که وقتی اولین گروه امداد و نجات خود را به محل حادثه ( چاه ۱۸ ) می رسانند از زمان مرگ ویکتوریا  ۶۸ ساعت و از مرگ امیر  ۶۴ ساعت گذشته است ؟  دوم : گروه بندی نامناسب اعضای تیم  . در اولین تقسیم بندی اعلام شده به اعضای تیم ، رحیم دانایی ، ویکتوریا کیانی راد و امیر احمدی  در یک گروه قرار داشتند اما با اعتراض ویکتوریا و امیر ، فریدیان قبول می کند که علی رحیمی جای خود را به رحیم دانایی بدهد که با توجه به در یک سطح بودن سن و تجربه های آنان ( ویکتوریا و امیر و علی ، هر سه از اعضای ســـال ۷۹ و دارای حــــــــدود ۵/۲ سال تجربه فعالیــــــــــت جدی کوهنوردی ــ تشکیلاتی بودند ) به هیچ عنوان تصمیمی درست و منطقی ــ بخصوص برای برنامه ای مانند غار پراو ــ  تلقی نمی شود . فریدیان نباید تسلیم اصرار آنان می شد و می بایست قاطعیت خود را در تصمیم درســــــت اولیه حفظ می کرد . حضور رحیم دانایی  ، با سن بالاتر و تجربه های بیشتر ، می توانست عاملی برای پیشگیری از بسیاری حرکات و تصمیم های احساسی و خطر ساز باشد . آنجا که اشتیاق برای دستیابی به انتهای غار ، به نادیده گرفتن دستور عدم پیشروی بیش از ۵ ساعت می انجامد  ، آنجا که پیش از رسیدن به انتهای غار بیشتر مواد غذایی و نوشیدنی و سوخت مصرف می شود و دغدغه ای برای بازگشت به مراتب دشوارتر وجود ندارد . آنجا که پس از حادثه ی منجر به مرگ اول ، از حفظ آرامـــــش و خونســــردی برای یافتن بهتـــــرین راه حل خــــــبری نیست و ... حضور رحیم دانایی می توانست حضوری تعیین کننده و سرنوشت ساز باشد . سوم : عدم تعیین سرپرست برای تیم دوم  . این یک اصل منطقی ، پذیرفته شده و انکار ناپذیر در سرپرستی است که وقتی در گروه  لزومی برای جدایی و تقسیم بوجود آمد ــ حالا به هر دلیل ممکن ــ باید از میان نفرات موجود  هر دسته و گروه  ، یکی را برای سرپرستی تعیین کنیم تا تصمیم گیرنده نهایی در مواقع لزوم و یا بحرانی باشد . بخاطر نادیده گرفتن این اصل ساده و ضروری توسط فریدیان و برای تیم دوم  ، دیگر فقدان احساس مسئولیت ، عدم رعایت جوانب احتیاط و دوراندیشی و  ... به نظر اجتناب ناپذیر می آید .

۳ ــ به نظرم در ریشه یابی خطاها و اشتباهاتی که اعضای تیم دوم در جریان دستیابی به انتهای غار پراو مرتکب شدند و حتی آن سه خطای استراتژیک فریدیان ، باید به ساختار آموزشی باشگاه دماوند توجه کرد  . حادثه غار پراو نشان داد که کمیت و کیفیت تمامی فعالیت هایی که در باشگاه دماوند و تحت عنوان کمیته آموزش و یا دوره های تئوری و عملی آموزشی و ... در جریان بود ، می بایست به صورتی جدی مورد سوال و بازنگری قرار گیرد . براستی آموخته های امیر احمدی ، ویکتوریا کیانی راد و علی رحیمی در طی دوران آزمایشی و آموزشی باشگاه دماوند در چه سطح و یا با چه کیفیتی بوده است که هنگام اجرای برنامه ای مانند پیمایش غار پراو ، باید شاهد چنین خطاها و اشتباهاتی باشیم ؟

۴ ــ اگر این طبیعی است که علی رحیمی حق دارد به عنوان یگانه شاهد زنده ، به روایت چگونگی حادثه غار پراو بپردازد ، پس بنظرم این هم باید طبیعی باشد که ما حق داشته باشیم روایت او را بپذیریم یا نپذیریم  . اکنون دو سال از حادثه غار پراو می گذرد و من هنوز نتوانسته ام  با روایت علی رحیمی در باره سقوط ویکتوریا کنار بیایم و آنرا برای خود قابل درک کنم . هنوز نمی توانم بپذیرم که ویکتوریا بدون اطلاع ، بدون کسب خبر و اطمینان از پایین چاه ۱۸،  اقدام به فرود کرده باشد . فرودی که منجر به سقوط و مرگش شد : ... ولی امیر می آمد پایین ... گفت که خسته ام چشمم آنجا یک لحظه هیچ چیز را ندید از خستگی ... چند دقیقه اینجا استراحت کنم بعدا می روم ... داد زدم ویکتوریا تو می خواهی بروی ، برو  من امیر را می آورم یا می خواهی بایست . درجا بزن . خودت را گرم کن ...بعد امیر را بغل کردم ...امیر را تا بغل کردم خوابید .من گرمش می کردم . فشارش می دادم . خــــــودم هم خواب و بیدار بودم .......... یک دفعه صدای محکمی شنیدم ... ( روایت علی رحیمی در مجموع گزارشات ) ... حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه گذشته بود که صدای مهیب برخورد جسمی با کف غار را شنیدم ( روایت علی رحیمی در فصلنامه کوه ) ...بارها برای خود این صحنه ها را مرور کرده ام . تیم دوم در بازگشت خود  به چاه ۱۸ رسیده است . خستگی ، گرسنگی ، بی خوابی ، احساس سرمای شدید بخاطر خیس بودن لباسها و ... در هر سه نفر به چشم می خورد . یومار زدن و از چاهی ۲۲ متری بالا رفتن در چنین شرایطی ، باید براستی عملی طاقت فرسا و سنگین باشد . ویکتوریا چاه را یومار زده و اکنون در بالای آن قرار دارد . او چرا باید بدون خبر و بطور ناگهانی  اقدام به فرود کند ؟ امیر که گفته فقط چند دقیقه  می خواهد استراحت کند ، علی که چیزی در باره ماندگاری طولانی در پایین چاه ۱۸ به ویکتوریا نگفته است ، از زمان توقف امیر و علی  هم که بیش از ۵ تا ۱۰ دقیقه  نگذشته  ، پس چرا ویکتوریا باید اینگونه با شتاب و بدون اطمینان از ماندگاری طولانی آنها در پایین چاه ۱۸ و حتی بدون اطلاع و هماهنگی با آنها اقدام به بازگشت کند ؟  یعنی ویکتوریا به این فرض ساده فکر نکرده بود که خوب من این چاه را فرود می روم و اگر بعد از چند دقیقه امیر آماده برای صعود شد  باید دوباره این ۲۲ متر را یومار بزنم بیایم بالا ؟ در طی این دو سال با سوالات بیشماری در ذهنم کلنجار رفته ام  و هیچگاه نتوانسته ام  به نقطه روشن و قانع کننده ای برسم . آیا علی با توجه به وضعیت نامناسب امیر، تصمیم به ماندگاری و استراحت طولانی در چاه ۱۸ گرفته بود و از ویکتوریا خواسته که او هم پایین بیاید و حالا از اینکه مبادا مقصر سقوط او   شناخته شود به روایت فرود بی خبر و بدون اطلاعش می پردازد ؟ اولین شخصی که در بالای چاه ۱۸ به علی رحیمی می رسد  رضا شهلایی است که در باره چگونگی ماجرا از علی سوال هایی می کند و توسط خود او اولین روایت چگونگی حادثه غار پراو به تهران و به دبیر باشگاه دماوند مخابره می شود . همان روایتی که در روزنامه ایران و در مصاحبه با دبیر باشگاه دماوند هم چاپ شد . آن روایت یکسره متفاوت از چیزی است که اکنون علی رحیمی می گوید . اوایل زمستان سال ۸۱ و برای حل این تناقض و ابهام عجیب ، تلفنی با رضا شهلایی در کرمانشاه  صحبت کردم  . می خواستم ببینم ریشه این تناقض در کیست یا در کجاست .شهلایی ضمن تاکید بر اینکه دقیقا همان چیزی را که از زبان علی شنیده برای دبیر باشگاه بیان کرده ، خواستار گذشتن از این مسئله شد و اینکه فلانی بهر حال همواره چیزهایی وجود دارد که بهتر است به آن پرداخته نشود . در این دو سال و در همه جا از حالت اغما و بیهوشی علی رحیمی ، وقتی اولین نفــــــرات گــــــــروه امداد و نجات به او می رسند ( مثلا همین مقدمه فصلنامه کــــــــــوه شماره ۳۶ ) گفته اند و نوشته اند ، اما به نظر من اینگونه نمی آید : ...خیلی گذشت . زمان را از دست داده بودم ..... دیدم سرو صدا می آید . گفتم کاظم تویی؟ دیدم سروصدا بیشتر شد . گفتم کاظم تویی؟ صدایی گفت من رضا هستم . گفتم رضا شهلایی ؟ گفت آره . آمد بالای سرم . از من عکس گرفتند . از امیر عکس گرفتند . گفتند اون یکی کجــــــاست ؟ گفــــــــتم ویکــــــتوریا کف چاه ۱۸ است . مرده است . قبـــــــــــل از امیر مرده است...( مجموع گزارشات )... و در بغل او گریه کردم ... ...صندلی پایم کردند و بدنم را مالش دادند و گفتند که باید خودت کمک کنی تا تو را به بالا ببریم ....... هر کاری که از من می خواستند بی اختیار انجام می دادم .... آنها کمک کردند مرا تا کمپ ۱۵ آوردند .... ( علی رحیمی ــ کوه شماره ۳۶ ) . آنطور که خود علی می گوید نه به لحاظ هوش و حواس و نه به لحاظ جسمی دچار مشکل جدی و حادی نبوده است . ذهن او ، حتی در آن شرایط ،چنان فعال و هوشیار است که می تواند از میان همه ی رضا های ممکن، حدس درست به رضا شهلایی بزند !  همه سوال ها را می فهمد و پاسخ های منطــــــــقی هم می دهد . علی را تا چاه ۱۵ حمل نکرده اند و یا  نکشیده اند . آنها فقط کمک کرده اند تا او به استراحتگاه چاه  ۱۵ برسد.چنین فردی نمی تواند در حالت اغما یا بیهوشی باشد .بهرحال امیدوارم ـــ از صمیم قلب امیدوارم ــ علی رحیمی روزی برای این نکات مبهم و این پرسش ها پاسخی روشن و شایسته بدهد .

 

 

 

 

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤
    پيام ها    +