در ستایش سینما : آینه Andrei Tarkovsky

 

نیمروز یک شنبه ای تعطیل و دلتنگی و هوای سرد بهمن در کوچه های خلوت شهر . روی تکه کاغذی می نویسم : زمان ٬ چه سنگین می گذرد . به لختی و کهولت . چه دیر می گذرد وقتی آینه از خنده های نرم خاطره هایت تهی ست ... و بی اختیار  فیلم آینه اثر آندری تارکوفسکی را بیاد می آورم که روایت شاعرانه ی گذر بی وقفه ی زمان و خاطره از هزار توی آینه های ذهن آدمی ست . و بعد ٬ برای چندمین بار به تماشای آن سکانس شش دقیقه ای که در آغاز و پس از عنوان بندی فیلم می آید می نشینم :

ماریا روی چوب پرچین نشسته و به چشم انداز مقابلش و به مـردی که از دوردست نزدیک می شود نگاه می کند . آن حس اندوه و تنهایی که در اجزا و عناصر تصویر جاری ست با صدای راوی تکمیل می شود : ... اگر مردی به سوی خانه می پیچید ٬ پدر بود . اگر راهش را ادامه می داد ٬ پدر نبود٬ و معنایش این بود که او هر گز نخواهد آمد ... غریبه اما ٬ راهش را ادامه نداده و به طرف خانه می آید . گفت و گویی کوتاه سر می گیرد . ماریا همچنان بی تفاوت ســــــــیگار می کشد و گاهی نگاهش به نقطه ای ناپیدا خیره می ماند . غریبه سیگاری از ماریا می گیرد و کنار او روی نرده ی چــــــوبی می نشیند . نـــــرده می شکند و هر دو بر زمین می افتند . غریبه با صدای بلند می خندد : ... می دانید ٬ افتادن همراه زنی جذاب ٬ حسابی لذت بخش است ... غریبه راه می رود و با خود حرف می زند : ... مــــا همیشه به این طرف و آن طرف می دویم ٬ همیشه بدگمانیم ٬ همیشه شتاب داریم ٬ وقتی برای فکر کردن نمانده ... و تصویری از مرد در چشم انداز که می خواهد برود . و می رود . اما یکباره می ایستد و به مــــــاریا نگاه می کند . بادی وزیدن می گیرد و نگاه غریبه را به ماریا می رساند . باد ٬شاخه های درختان و علف های بلند ٬ و انـــــگار حسی فراموش شده را در روح ماریا به جنبش در می آورد . غریبه می خواهد برود . و می رود  . امـــــــا بازهم بر می گردد و نگاه می کند . و باز هم باد . غریبه می رود . بـــــــــــرای همیشه می رود . ماریا به رفتن او نگاه می کند ٬ بعد برمی گردد و به سوی خانه می رود . راوی شعری می خواند: ... هر لحظه ی هر دیدار جشنی بود ... در تمام جهان تنها بودیم ... رهاتر بودی و سبک تر از بال پرنده ای آواز خوان ... از پله ها سرمست فــــــرود آمدی ... و فراخواندی ام به قلمروی خویـــــش ... از میان یـــاس های خیس ... در دوردســــت های آینه ... مـــــــــاریا لحظه ای می ایستد و به پشت سر می نگرد .

ساختار تصاویر در این سکانس کوتاه ٬ با چنان حسی درونی و شاعرانه از عشق و اندوه و تنهایی و تحمل رنجی که هیچگاه به زبان نمی آید ٬ همراه شده است که خاطره ی آن به نظرم تا سال ها در ذهن باقی خواهد ماند . رویایی زیبا از تارکوفسکی : تابلوی نقاشی ٬ ناگهان جان می گیرد  . بادی می وزد و غریبه ای را با خود می آورد و برای لحظه ای کوتاه او را در کنار زن می نشاند . و معجزه ی عشق ٬ همین لحظه ی کوتاه را برای همیشه در آینه ی زمان جاودانه می کند . دیگر نشانه ای لازم نیست . بادی می وزد و غریبه را با خود می برد و نگاه زن با آمیزه ای از نسیم ها و عشق ها بدرقه اش می کند . خاطره اش در چشمان زن برای همیشه نقش بسته است . رویاهای زیبای تارکوفسکی اما همچنان ادامه دارد ...

بعدازظهر یک شنبه ای تعطیل و دلتنگی و هوای سرد بهمن در کوچه های خلوت شهر . روی همان تکه کاغذ می نویسم : به ماریا ! زمان چه سنگین و دیر می گذرد وقتی کنار دیوار غروب می نشینی  و گیسوانت را می آویزی به بادهای تاریک تنهایی .

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
    پيام ها    +