حکایت خشکسالی و فقر در جنوب کرمان

 

«مرد جوان از کپر بیرون خزید و به طرف جایی رفت که چشم انداز خوبی برای تماشای غروب دارد. هنوز ربع ساعتی به غروب کامل آفتاب مانده بود. بی حرکت رو به خورشید در حال غروب نشست و به طرز عجیبی محو تماشا شد. چند لحظه یی گذشت. جز صدای خفیف باد صدایی نبود و جز تکان های جزیی بته های خار بر اثر باد، حرکتی به چشم نمی خورد. دکمه ضبط دوربین را روشن کردم و بی آنکه متوجه شود آرام پشت سرش مستقر شدم. یقین داشتم که صحنه بی نظیری را ثبت می کنم؛ نگاه غریب مرد جوانی را که هیچ چیزش شبیه ما نیست. نه نگاهش، نه طنین صدایش، نه خطوط چهره اش، نه غذایش، نه کار و بارش، نه لباسش و نه دغدغه ها و مسائلی که در ذهن مرور می کند هیچ یک ارتباطی با مال ما ندارد. بعد از دقایقی آرام صدایش کردم و از پشت شانه هایش را فشردم. طوری از جا پرید که کاملاً مشخص بود اصلاً متوجه حضور من آنجا نبوده. سعی کردم با لحن صمیمانه یی از او بپرسم به چه فکر می کرده. در جواب سوال من تنها با نگاهی عمیق چند لحظه تماشایم کرد و دوباره به سمت کپر محقرش بازگشت. تو گویی ما چیزی از کار او و نگاه غریب او نمی فهمیم... حالا که خوب فکر می کنم، می بینم که حق با او است و ما نه از آن نگاه و نه از آن طرز زندگی چیزی نمی فهمیم. »

 روزنامه اعتماد ـ  ادامه این گزارش  را در لینک زیر بخوانید:

http://www.etemaad.com/Released/87-01-21/205.htm

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
    پيام ها    +