حکایتی برای بودن یا نبودن

 

از صورتش فقط دو تا چشم پیدا است. سر و صورت را با دستمال و روسری چنان پوشانده که از غبار خاک و ماسه معلق در امان باشد. خشت های خام را که زیر آفتاب خشک شده، ردیف به ردیف جمع می کند و روی هم می چیند تا نوبت پخت شان برسد. پوست دستش را لمس می کنم. مثل پوسته خشت های ناپخته یی که روی زمین می چیند پرترک و زمخت است... از کار دست می کشد و راهی خانه می شود تا غذای ظهر را آماده کند. «آبگوشت درست می کنم. شوهرم آبگوشت دوست دارد. می خورد و جان می گیرد.» من در سربالایی ایستاده ام و او در گودی. دستم را دراز می کنم. «دستم خاک خالی است. دستت خاکی می شود.» دست کوچک و زمخت و زبرش را در دستم فشار می دهم و او مرا از شیب شن نرم دنبال خود می کشد... پشت پاسگاه نعمت آباد زمین به قد 70 هزار متر دهان باز کرده و 100 زن و مرد در آن گودال خاک و شن به قدر جان کندن از ساعت 3 نیمه شب کار می کنند تا ظهر که دو ساعت استراحت دارند و دوباره کار می کنند تا غروب. کارشان خشت زدن است. از خاک سیاه که با آب مخلوط شده و ورز داده اند، بغل بغل برمی دارند و توی قالب چهارتایی می ریزند و با یک تکه چوب سر قالب را صاف می کنند و قالب را که وزنش به 20 کیلو هم می رسد یک تقه می زنند و روی داغی زمین خشت ها را رها می کنند...از همه شان که نه، حداقل از نصف شان پرسیدم.- از این زندگی راضی هستی؟

- نه. این زندگی نیست.

راست می گویند؟ زندگی که شب و صبحش معلوم نیست. خوشی و ناخوشی اش، بودن و نبودنش. پولی که می گیرند فقط بابت طی کردن یک روز اضافه تر است. این هم حکایت آنهاست دیگر...

از گزارش بنفشه سام گیس روزنامه اعتماد ۱۷/۲/۸۷

http://www.etemaad.com/Released/87-02-17/205.htm

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام ها    +