اکسپرسیونیسم : Edvard Munch

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

« عریان ، تک افتاده در یخ بندان این عصر شوربخت ...    کافکا »

تابلوی فریاد ، نقاشی ادوارد مونش ، مثال مشهور سرچشمه های اکسپرسیونیسم است ... انسانی که روی پلی چوبی بالای رودخانه ایستاده ، دست ها را به دو سوی صورتش برده و پیداست که فریادش از هراس است . از خطری نزدیک شونده  . آن سوتر روی پل دو نفر دارند به او نزدیک می شوند . خطر آیا همین دو هیبت انسانی است یا این دو دارند به کمک می آیند ؟  شاید اصلا این دو دارند از او دور می شوند . خبری به او داده اند و از کنارش گذشته اند ؟ در باره چه چیز ؟ فاجعه ای مثل پایان جهان یا گوشزدی شخصی ؟ و این آدم به سوی ماه نگاه می کند تا برای تهدیدی که در پیش است گواهمان بگیرد . یا دارد خود ما را نیز از فاجعه آگاه می کند و هشدارمان می دهد ؟ بعد نگاه به سوی آسمان کشیده می شود . آسمانی سرخ و آشوب زده که انگار پیش درآمد توفانی یا بلائی دیگر است که در دور دست ها _ دوردست تر از توانائی های آدمی _ رخ خواهد داد... سرچشمه های این هراس در پرده باقی می ماند ... این فریادی نیست که تمامی داشته باشد . زاینده دلهره آن آسمان سرخ باشد یا آن دو بیگانه . یا هر چیز دیگر . این ترسی نیست که بگذرد . این دنیا مرا به هراس خواهد انداخت تا ابد ...

.

صفی یزدانیان ( ماهنامه ی سینما و ادبیات )

  
نویسنده : فرامرز نصیری ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧
    پيام ها    +