کافه کوه آبان ... در میان یادها و خاطره ها

 عکس اول از وبلاگ کوه نوشت

 

 

لیلی رهنما :  " ... حسین یه نماهنگ درست کرده بود که پیشنهاد داد در کنار هم ببینیمش ... مثه کافه‌کوه های قبلی همه ایستاده بودیم دور میز و منتظر شروع کلام ...وقتی پخش شد ... صدای آقای ستوده کافه کوه این ماه رو شروع کرد که می‌گفت:

من پرویز ستوده هستم و وبلاگمم نشاط  کوهستانه و ...

یهو بغض هممون ترکید ... همگی در کنار هم دلتنگی رو  بارها و بارها اشک ریختیم ... حجم نبودن دوستی عزیز رو به سوگواری نشستیم ...

لحظه های باشکوهی بود... اینکه می‌دیدم کسانی که حتی یکبار آقای ستوده رو دیده بودند اینقدر تحت تاثیر منش والای ایشون قرار گرفته بودند که در این مه و سرما اومده بودند اونجا تا ادای احترام کنند ...

اینکه دیدم آرزو با وجود حاملگیش و خطراتی که ممکنه این مسیر توی اون تاریکی و سرما و مه براش داشته باشه اومده بود اونجا ...

اینکه فرشته استرس داشت نکنه خانواده آقای ستوده طعم حلوایی رو که پخته  دوست نداشته باشند و هی از همه تائید می‌گرفت که خوشمزه شده؟ اینکه تو اون سرما اونهمه برگ جمع کرده بود که پائیز کافه‌کوه رو باهاش نقاشی کنه ... فرشته دوست داشتنی کافه کوه.

و از همه مهمتر خانواده آقای ستوده ... من کمتر زنی رو دیدم که در چنین شرایطی اینقدر قوی رفتار کنه ... راستش بیشتر همسر آقای ستوده  بودند که با حرفاشون ما رو آروم می‌کردند ... واقعاً ستودنی بود، اومده بودند تا جای خالی آقای ستوده رو در میان کافه کوه پُر کنند ... حضور خانواده ایشون در کافه کوه دیروز واقعا به هممون آرامش داد.

و دختر گلشون و پسر و دامادشون ... خیلی به لحاظ روحی قوی و مستحکم بودند درست مثل پدرشون ...

این کافه‌کوه به نظر من حقیقی‌ترین دستاورد وبلاگ‌های مجازی کوه‌نویسان بود ... "

 

متن کامل را در وبلاگ لیلی رهنما ( مکث ) بخوانید

 

 و گزارش فرشته احمدیان فر در وبلاگ پلوار 70

 

 

 

 

 

/ 14 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا صالحی

روح پر فتوحشان قرین رحمت باد هرگز چهره مهربانش را فراموش نمی کنم

لیلی رهنما

و سلام بر کلاغ ها ممنون بابت عکس و گزارش

مهناز

خیلی غم انگیــــــزه ...

دیار الوند

روانشان آرام باد و روحشان شاد تا خانواده اش نیز از این آرامش - جان بگیرند و زمان شادمانی را به آنان روا دارد

خاکسار

من که طاقت آمدن نداشتم [گل]

نيما

سلام فرامرز عزيز.من ساعت 1ظهر از كرج راه افتادم و فكر كردم تا 2/5 برسم دربند .اما ساعت 3 پشت ترافيك ونك بودم و تا تجريش هم اوندم اما ديگه خياي دير بود.خيلي دلم مي خواست برسم.نشد