در لحظه

آنکه برابرت ایستاده بود

من بودم ،

نگاه نکردی .

 

حالا شاید آوائی بشنوی از صبحی زلال

منم که می خوانم .

شاید گلی را ببینی با رنگ های تنهای غروب

منم که روئیده ام .

در نیم روزهای پائیز اگر رو برگردانی

یال اسبی در انبوه برگ ها در گذر است

منم که می تازم .

در چشمه ساران بهار اگر نشستی

چشمی آنجاست

منم که نگاهت می کنم .

 

آنکه برابرت ایستاده بود

من بودم ،

نگاه نکردی .

شعر : علی اکبر گودرزی طائمه

عکس : فرامرز نصیری

.

.

/ 2 نظر / 4 بازدید
...

و تو ناپیدا، در کلمات و در باران می وزی و تو ناپیدا، همه چیزی را به تپش در می آوری ...