از خاطرات قدیمی...

" ... ساعت 30/22  است و سایه تاریک کوه‌ها دیگر تمام شده!   باور کردنی نیست . موفق شده‌ایم . دوست دارم سرم را روی شانه‌های خسته‌ی شب بگذارم و چشمانم را ببندم . و رها شوم در فضای بی‌انتهای خاطرات این جمعه . جمعه‌ی فراموش نشدنی . جمعه‌ی دریافت‌های تازه از وجود ٬ زیبایی و حیات!     فلسفه‌ای که از زندان کلمات و مفاهیم اقتدارگرایانه می‌گریزد !     آه دوبرار ... دوبرار حکمت و آگاهی ... دوبرار هنر و زیبایی ... دوبرار تلاش و اراده‌ی پایان ناپذیر آدمی ... دوست دارم سرم را روی شانه‌های خسته‌ی شب بگذارم و چشمانم را ببندم و رها شوم در ..."

 

از گزارش: مجموعه صعودهای سرعتی ـ استقامتی یک روزه : خط الراس دوبرار ... تیر ماه 1381

 

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
کامران

درود!

رضا موسوي

سلام فرامرز جان ما رو هم با خود بردي به گذشت هاي دور ياد "سودر" و گزارشات بسيار زيبايش بخير... [گل][گل][گل]

محمد رضا

سلام الان بیش از سه سال است که هر روز که به اینترنت وصل شوم حتمن به کلاغهای فرامرز نصیری سر می زنم. همه پست های وبلاگ شما را با انگیزه های متفاوت(بعضی به قصد درس آموزی،بعضی به قصد کسب اطلاعات،بعضی به قصد لذت ، بعضی به قصد مچ گیری و ....) میخوانم. ولی انصافن این پست حسی به من داد که مدتها بود هیچ پدیده ای چنین حسی به من نداده بود. در گوگل سرچ کردم و سودر را نیز پیدا کردم و آنجا نیز تورقی کردم و لذتی وصف ناشدنی بردم. از دیشب تا به امروز به واسطه احساسی که از خواندن این پست شروع شد و با خواندن سودر ادامه پیدا کرد سرخوشم. چطور میشود از شما تشکر کرد؟؟؟[گل]