در لحظه

 

پرنده گفت: " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت. "

 

پرنده از ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی‌کرد

پرنده روزنامه نمی‌خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ‌های خطر

در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید

و لحظه‌های آبی را

دیوانه‌وار تجربه می‌کرد

 

پرنده، آه ، فقط یک پرنده بود.

 

شعر: فروغ فرخزاد

عکس: فرامرز نصیری

 

  

/ 1 نظر / 3 بازدید
رضاپور

کاش من نیز پرنده بودم با شادمانی پر می گشودم می رفتم از شهر به روستایی آنجا که دارد آب و هوایی در فانی میل منتظر شما هستیم سبز باشید