داستانک

 

پدر که آمد هنوز بیدار بود.

زیر چشمی دید دست پدر خالی است.

چشمانش را بست.

.

.

/ 8 نظر / 3 بازدید
برج سینا!

بوسه هایم چروک می شوند در راهروهای باریک چین هایت پدر!!

اذر

[گل]

خان خله

نوازش دستان زبرت را بر صورتم و بوسه لبان خشکیده ات را بر گونه ام با بهشت خدا نیز عوض نخواهم کرد

دیار الوند-بیات

درود مطلب و عکس هر دو سرشار از درد بود و به دل نشست گرچه دل ما کم از این غمها نیست

محمد

کامنت خان خله بسیار جذاب است با دیدی دیگر، دستانش پر از محبت بود.

علیرضا کریم

..... از درد سخن گفتن و از درد شنیدن . با مردم بی درد ندانی که چه دردی است

محمدباقرعیوضی

سلام-خسته نباشیدازقلم و قدم -دستان عکاس و عکس و انتخاب را می بوسم .موفق باشید.

بهانه

سلام این پست زیبایتان غوغایی کرده در وبلاگستان البته سرچ که بزنید خواهید دید بعضی ها به اسم خودشان ثبتش کرده اند! [گل]